تبليغاتX
فرید مرادی
سلام به دوستان...
+ نوشته شده در بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 0:24 توسط فرید مرادی |

عید بر همه ی دوستان مبارک و شاد باش باد...........
+ نوشته شده در سوم فروردین 1391ساعت 20:14 توسط فرید مرادی |

برگها 

از دستان تنومند درخت

خود را به پایین پرتاب می کنند

تا تو از این خیابان عبور کنی

و بر ته کفشهایت بوسه بزنند...

+ نوشته شده در بیستم اسفند 1390ساعت 9:55 توسط فرید مرادی |

سلام عید داره میاد.... به فکر اونایی باشیم که میتونیم با کمکامون دلشون رو شاد کنیم...
+ نوشته شده در سوم اسفند 1390ساعت 18:23 توسط فرید مرادی |

یه حرفایی همیشه هست که از عمق نگاه پیداست                                                                 همون حرفای تلخی که مثه شعر فروغ زیباست....
+ نوشته شده در یازدهم دی 1390ساعت 13:0 توسط فرید مرادی |

گاهی اوقات آدم دلش برای بعضی افراد تنگ میشه ولی چاره ای نداره که تحمل کنه...پیام های پر مهر دوستان را مرتب چک میکنم...ممنون از لطفتان..
+ نوشته شده در بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 13:10 توسط فرید مرادی |

انگار بعضی از دوستان وبلاگی ام مثل دکتر بهزاد خواجات استاد رضا بختیاری اصل و ... هم مثل من گرفتار بعضی افراد مغرض شده اند.خدا به همه ی ما رحم کند...
+ نوشته شده در نهم مرداد 1390ساعت 12:27 توسط فرید مرادی |

دوستانی که دلم برایشان تنگ شده و یا دلشان برایم تنگ شده است!من در فیس بوک هستم .. آنجا راه های دغل بازی کمتر است... ولی بازهم برای آنهایی که به راحتی آب خوردن و به هیچ گناه نکرده ای با شخصیت دیگران بازی می کنند واقعا متاسفم...

+ نوشته شده در بیست و سوم خرداد 1390ساعت 17:31 توسط فرید مرادی |

این وبلاگ را با تمام شعرهایی که دوستشان داشتم و با تمام دوستان محترمی که عاشقشان بودم به دلایل زیر مسدود می نمایم: 

۱ـ به خاطر شخص یا اشخاصی که واقعا برایشان متاسفم و طی این مدت برایم پیامهایی میگذاشتند که در حد شخصیت خودشان بود و شرم داشتم از به نمایش درآوردن آنها..

۲ـاز اسم و هویت من سو استفاده نموده و پیامهای غیر اخلاقی برای دوستانم می فرستادند که نمی دانم چه بگویم..

۳ـمن که آسیبی به کسی نرساندم..پس چرا بی رحمانه با شخصیت دیگران بازی می کنید؟

۴ـخداحافظی میکنم با تمام دوستانی که دوستشان دارم .

یا حق...

+ نوشته شده در بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 11:13 توسط فرید مرادی |

همه چیز رویا شده بود

ابرها پاره شدند

وگل آفتابگردان به جای خورشید نعره می کشید.

یک پا جلوـیک پا به عقب

و بانوان دربدریشان را به لرزه درآوردند.

نقش پادشاهان بر کتیبه ها محو شد

و همین چند ساعت الکی خوش زبانزد همه ی مردم دنیا شده بود

شبی که من بدنیا آمدم!

bf94v4frhan3oe9cuh2q.jpg

+ نوشته شده در پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:44 توسط فرید مرادی |

یک تصنیف قدیمی وادارم می کند بگویم

دنیا بی وفاترین دوست انسان است

وقتی می بینی خوبان می میرند

وتوجیهی نداری جز اینکه بقبولانی چاره همین است دیگر!

آری هم شیره ..

آراسته هم که حرف بزنی

دیگران هم که برایت مهم نباشند

و دوست داشته باشی پرنده باشی

 و از دست مرگ فرار را بر قرار ترجیح دهی

 به صورت این دنیایی که تو سنگش را به سینه ات می چسبانی

 از سوراخ یک سوزن دوختنی نگاه می کنم..

+ نوشته شده در سی ام فروردین 1390ساعت 9:42 توسط فرید مرادی |

آدرس سر راسته:

طبقه ی فوقانی یکی از ستاره خراشهای جردن

با عروسکهای ابرو پریده ی بالا شهر .

ـ یالا دیگه برو بالا،همه منتظرتن ...

کافه ای متلاشی شده در لبخندهای مصنوعی

رقص ساعتهای omax 

و: آقا ميشه امشب در خيال شما بخوابم لطفا؟

ـ حال دیگه بسه نسناس

        یارعلی شاباش بده... شاباش! 

+ نوشته شده در بیستم فروردین 1390ساعت 22:49 توسط فرید مرادی |

کفشهایم در آستانه ی بهار با دهانی باز لبخند میزنند.

حالا به هر دلیلی که تو فکرش را نمی کنی

خجالت زندگی بی زرق وبرقم را به گردن دیگران می اندازم.

اشکالی ندارد

به این سادگی که مسخره اش می کنی عادت کرده ام. 

+ نوشته شده در نهم فروردین 1390ساعت 10:11 توسط فرید مرادی |

بالاخره كش و قوس ها و فراز و نشيب هاي زندگي در سال ۸۹ با تمام تلخي ها و شيريني هايش تمام شد و سال ۹۰ فرا رسيد... طي اين مدت اشعاري از من چاپ شد  كه مربوط به كتاب(اراجيف) بودند.كتابي كه خودم خيلي دوستش داشتم ولي متاسفانه موفق به دريافت مجوز از شوراي مميزي وزارت ارشاد نشد.هنوز هم چند شعري از اين كتاب موجود است  كه در فرصت مناسب روي صفحه مي آورم.در سالي كه گذشت توانستم دوستان خوبي از سراسر دنيا پيدا كنم كه از اين موضوع هم خيلي خرسندم.دوستاني كه به رفت و آمد خانوادگي نيز منجر شده است.براي خيلي از دوستان هم كتاب فرستادم كه باعث دوستي عميق تر ما شده .اما گله ي من از نا دوستاني ست كه  به نام من يا از رايانه ي انتشارات براي دوستان وبلاگي ام پيام هاي زشت و غير اخلاقي فرستادند يا به نام ديگران براي من پيام هاي خصوصي... مي فرستادند كه خوشبختانه موضوع را از طريق مقامات قانوني پيگيري نمودم و دستشان رو شد و من نيز لذت عفو را چشيدم...در سال ۸۹ مرتب عكس عوض مي كردم كه مورد خوشحالي و يا تنفر دوستان هم بود.اما از سال جديد قول ميدهم عكسم را حذف كنم يا عكس ثابتي بگذام تا مورد هجمه واقع نشوم.در پايان سال نو را به تمامي شما دوستان و خانواده هاي محترمتان تبريك مي گويم و از صميم قلب براي شما كه ميشناسمتان يا نمي شناسمتان آرزوي موفقيت دارم.در پناه حق و مجددا سال نو مبارك.

+ نوشته شده در بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 20:38 توسط فرید مرادی |

                        شخصیت شما بستگی دارد

          به این که آنزیمهای گوارشی تان خوب عمل کند

و روزهای طوفانی در مراسم تدفین قورباغه ها شرکت کنید یا نه!

                      ما جهان سومی ها این گونه ایم

                              انکار میکنید؟

   کاش شاهدی باشد و رئیس اداره تان چنین دستوری دهد...!

+ نوشته شده در بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 23:8 توسط فرید مرادی |

ـاجازه بفرمائین عالی جناب! موضوع چیز دیگریست..

با خاکستری که در لباسها خوابیده است

دست بند می زنند به دهنت که زر نزن لطفن!

                          خبرنگاران روی تیراژ می رقصند

                          پخش زنده به قضاوت نشسته است

                                         انفرادی شش ماه

ـاعتراض دارم

                    که وارد نیست.

                                 دادگاه شور می کند

                                                         و لبخندی تلخ که:

                                                                   اصلن موضوع چیزی دیگری بود ولله!.

+ نوشته شده در نوزدهم اسفند 1389ساعت 21:36 توسط فرید مرادی |

ازدواج...

قول مردانه آرزوی مرسدس را با تو تقسیم می کند

پسران را تف ولعنت از روی مژه های درازت و

«لبخندهای تو سهم دیگران»پای حساب من

اگر «بعله» ات زیر دفتر حاج آقا را امضا کند..!

+ نوشته شده در دوازدهم اسفند 1389ساعت 15:44 توسط فرید مرادی |

دعا قفل شده بود به دستانی که چهار شب متوالی نخوابیده بود

وحتمن ذکر مصائب گذشته هم گریه هایی دارد در دستمال فین همسرش.

رهگذران می گویند:

التماس دعا آقا

و مرد وزنه به پلک کشیده می گوید:

محتاج خواب و رحمت الله...!

+ نوشته شده در بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 22:34 توسط فرید مرادی |

با الفبای نعلبکی آغاز می شود:

<<  متولد روح شیطانی ام ،مومی در دست های خدا>>

مدیوم می خواند:لعنتی!                و فرار می کند .

«خانمها، آقایان ...ادواردو داوینچی...فرزند پیزا هستم. مونالیزا میهمان رستوران سنتی قلبم بود ،خندید به این جماعت افسانه ای و گریست برای پرنده ی کوچکی که اسیر احساس سورئالیستی من بود و تابلو شد»

مدیوم سراسیمه جماعت را صلوات می کند

که احتمالن نفر بعدی روح خبیثه است .

عقربه ها  فرار میکنند

شمعها به خوابی عمیق

و تا جلسه ی بعد همه به خدای منان سپرده می شوند.

+ نوشته شده در نهم بهمن 1389ساعت 21:31 توسط فرید مرادی |

دوباره ترم ها با مشروطی به استقبالم آمده اند

                                    که بچه ها باز هم این پسره اینجاست!

           غیبت روی سرم آوار می شود

          استاد شخصیتم را حذف میکند

            و شب امتحان 

سؤالات به شکل هیولا دست و پایم را می بندند..

                   استاد حالیش نمی شود که ؟

                       ترم آخر زندگی ام

و چهار بار توی امتحان عاشقی مشروط شده ام 

  ـ هی!اینجاتنبل خونه ی شاه عباس که نیست!

مرخصم ؟ خیالم جمع باشد؟

و البته حالا این عکس را نگاه کنید

بعدن راجع بش بیشتر صحبت می کنیم.

awc6z3brvhm7a23u6k9h.jpg

+ نوشته شده در سوم بهمن 1389ساعت 21:28 توسط فرید مرادی |

لغزش تست های شکست ناپذیر توی چشمهای پف کرده

ـ عالی دادم مادر.. چه امتحان دردناکی،آبستن سرنوشت شدم.

حالا بازنده که باشی ریه هایت حلبچه را هم فراموش می کند.

با ولع می گویی:پزشکی تو شاخشه

دست پختت را که می بینی آآآآآآآآخ!

رتبه ای برای تو نمانده است.

-بی خیال مادر! تاپستان آینده...

 

+ نوشته شده در بیست و سوم دی 1389ساعت 11:54 توسط فرید مرادی |

                پيله مي کنم عشقت منو كُشت

 دعوا مُرافه روي خانواده اش مي ايستد كه دوستش دارم 

                                چه كنم!

عقدي با شهادت پليس              مادر جهاز نمي دهد

                                   طلاق!

                                                  مي خندد

                                    به فرداهايي كه آغوش او را باردار مي كنند.

+ نوشته شده در شانزدهم دی 1389ساعت 14:0 توسط فرید مرادی |

«رقص»

 

نقل می ریزند که:

                      قِرش بده

ها... تابش بده ....کمر

لب و لوچه ... ها

مست می شوی که بی خیال مردم ... هی!

تاب می خوری ... تاب می خوری... دست!

وقتی می بینی

                  زندگی به یک پُخ هم بند نیست...

+ نوشته شده در هشتم دی 1389ساعت 20:20 توسط فرید مرادی |

 

قباد آذرآیین

 

چي مَه...   

چی مه، تو دفترگاراژ وثوق منتظر نشسته بود تا مینی بوس لالی تکمیل شود.عمو اسمش را نوشته بود، دو تا صندلی پشت سر راننده را –که آشنا بود—براش گرفته بود و کتش را پهن کرده بود روی صندلی ها...

  --اولین مسافرت دوتایی یادت می آید؟ انگار همین دیروز بود. سنگینی نگاه تمام مسافران را حس می کردیم. مثل این بود که همه داشتند با انگشت ما را به هم نشان می دادند. صدایی گفت: خدا پای هم پیرشون کنه.

چه دردی دارد این بچه؟ گرسنه که نیست. همین چند دقیقه پیش بود که چی مه رو برگردانده بود طرف دیوار، عمو خودش را سرانده بود لبه ی صندلی  و بین چی مه و باقی مسافرها حایل شده بود، چی مه پستان گذاشته بود دهن بچه. بچه سیر شیر خورده بود و پستان را پس زده بود. پس حالا چرا زبان به دهان نمی گیرد؟

عمو گفت:خیس نکرده؟ جاییش درد نمی کنه؟

چی مه بچه را وارسی کرد. خشک بود. گفت:چه می دونم آقا. درد مو که یکی دو تا نیست.

عمو بچه را از بغل چی مه گرفت. بلند شد و از دفتر رفت بیرون. ماشین ها را به بچه نشان داد..بچه گربه ای از زور سرما زیر چرخ یک مینی بوس کز کرده بود. عموبا بچه ، تند رفت طرفش و صدای گربه درآورد. بچه گربه، ترسخورده از زیز چرخ آمد بیرون و فرارکرد. عمو بچه به بغل دوید دنبالش. بچه با چشم های خیس اشک خندید.

ئی پمبه ن از گوشت در بیار.زن اول و آخرت چی مه هه.تا رگ سر سینه ی مو می جمبه. گمونم دو ریاله کمپانی مستت کرده. چیایی شنیدم.نه ئی که فکر کنی حالیم نیس ها..گذاشته م تا خودت سر عقل بیای.

-- آدم قابل به ترقیه..پسرم اووختا کارگر بود." گریت " گرفت شد فورمن..کور دستکش بشم اگه مو تو کارشون دخالت بکنم.مو یه چنگ پیرزن مریض و علیل ئی گوشه افتاده م خدا هم خ جونمه نمی گیره راحتم بکنه.ئی حرفا حرف خودشه. بچه که نیس . می گه چی مه معاشرتی نیس.آداب دون نیس. تو مهمونیا بگو بخند نیس...اینا ن مو نمی گم .الاهی به دردم گرفتا ر بشه کسی که می ذاره گردن مو.خدایا مردم چرا تابوت خودشونه سنگین می کنن؟ فردا همه مون باید بخوابیم تو یه وجب خاک.

 -- تو راه  خودم را زدم به خواب و سر گذاشتم رو شانه ی تو. انگار دنیا مال من بود.انگار ماشین داشت پرواز می کرد. یکهو یک پرنده ی راه گم کرده محکم خورد به شیشه ی جلو ماشین و افتاد تو جاده. جیغ کشیدم. گفتی : داشتی خواب می دیدی؟ گفتم بگو ماشین بایستد می خواهم بدانم چی به سر پرنده ی زبان بسته آمده.

سرم را روی شانه ات فشردی و گفتی:بخواب عزیزم، بخواب.

بچه خواب رفته بود و سنگین شده بود. مسافرها داشتند سوار می شدند. عمو دوباره سفارش چی مه را به راننده کرد." جون تو، جون عروسم"

راننده به نشانه ی قبول و اطاعت چهار انگشت دست راستش راگذاشت روی چشمش و گفت"دختر خودمه"

عمو بچه را آرام گذاشت تو بغل چی مه. چی مه عمو را بوسید و سوار شد...عمو از پشت شیشه  با اشاره به چی مه چیزی گفت. بچه بیدار شده بود. عمو رو پنجه ی پا قد کشید، دماغش را فشرد به شیشه ، زبانش را درآورد ،دست هاش را کنار گوش های بل بلی اش تکان داد. بچه خندید.. مینی بوس راه افتاد. ..چی مه سرگرداند و عمو را نگاه کرد. عمودندان بر لب فشرد سرش را رو به آسمان گرفت و قطره اشکی را که خیال سرازیر شدن داشت خشکاند.  

 
+ نوشته شده در ششم دی 1389ساعت 17:3 توسط فرید مرادی |

سرباز فراری

پرت می شوی به چار و سی دقیقه ی صبح

ـ خبر ...دار ...آش خورها....

به راست چپ،به چپ راست

گیج می شوی در اجتماع  چپ و راست

و باید برگردی توسری خور « دبستان سینا» بشوی

که وقتی بلد نبود بنویسد ،دل درد به سراغش می آمد.

 ـحالا به چه بهانه ای می توان جیم شد؟

وقتی نشسته باشی کنار یقلوی

                           و فانسخه ی رنگ و رو رفته ی حاجی جای عکس معشوقه ات را بگیرد

پُست دکل شبهای برفی

ساچمه پلو با کافور فراوان

      و           

 خفه شید:

                  مرخصی هر90 روز 10 روز

نع!

من توی این بازی شرکت نمی کنم..

+ نوشته شده در سوم دی 1389ساعت 8:55 توسط فرید مرادی |

هارت و پورت می کند:

پادو بودم و حجره ام حالا سر به فلک کشیده است.                                                                     

گرانی:آویزان

قسم :آب خوردن

و کاهش قیمت عتیقه در خوابهای بعد از ظهر

                          هذیانش را به گریه تبدیل کرده.        

شب

خرناسه های وحشتناک

                                آغوش همسرش را می لرزاند..

+ نوشته شده در سی ام آذر 1389ساعت 16:4 توسط فرید مرادی |

«سیرک»

 

شلوارک: توپ توپی

سبیل :تکلمه های آقای چاپلین

و دماغ،هویجی که از مزرعه فرار کرده است.

                              گیرپاژ می کنی:

«امشب هم خانم ناز می کنه،مانتوی خفاشی از مدل افتاده،پیاز هشصد تومن، اداره،قرض و هزار کوفت و زهرمار دیگه»

                            کلاه دلقک محو شده

کفتری چشمت را نشانه رفته است

زورکی لبخندی روی چهره ات پخش و پلا می شود.

+ نوشته شده در بیست و چهارم آذر 1389ساعت 20:49 توسط فرید مرادی |

 

دعوت می کنم با یک جمله ساده از آن من شوید

وقتی یک«قبلتُ»ی شوخی می تواند تمام ماجرا را رقم بزند

دیگر نه جنگ های روانی پدر اتفاق می افتد

نه مادر رازهای سر به مهرش را به خاطر جوانی حرام شده اش

بازگو خواهد کرد.

به مدت یک اتفاق کلیشه ای همراه من شوید              خانم!

یک شب که هزار شب نمی شود.

+ نوشته شده در بیست و سوم آذر 1389ساعت 14:19 توسط فرید مرادی |

شاعر کتاب (به نفع رویا)که از بازماندگان موج ناب به شمار میرفت در شامگاه یکشنبه ۲۱/۹/۸۹ در بیمارستان شهید بقایی اهواز به علت عارضه ی کبد درگذشت.مراسم تشییع پیکر این شاعر فرهیخته زیربارانی شدید و با حضور خیل عظیم دوستداران و تعدادی از مسئولین شهرستان مسجدسلیمان از فرهنگ سرای ارشاد تا قبرستان چهاربیشه برگذار شد.شعری از این عزیز سفر کرده را می خوانیم:

کناره ای در سکوت

پندار آذرخش بر لبان شن

هنوز

مردن من بر گونه های تو...

                                                           

+ نوشته شده در بیست و دوم آذر 1389ساعت 13:43 توسط فرید مرادی |

«مراسم اعدام»

 

تفهیم اتهام نشده !

به خرجش نمی رود

که تو بودی آن شب کنار قهوه خانه سنتی دربند،قلب دخترم را ربوده ای!

آژانها باتوم می کشند

و بازداشتگاه حلقه ات می کند که راستش را بگو

-«علف بار بزنم برات ؟»

وصدایی خشن از گلوی سرباز فریاد می کشد:

«هی ... شماره 237.... ساکت را بردار »!

و سرانجام سحرگاه روزی که تعطیل است

صدای آژیر روی سر پزشک قانونی تاب می خورد

مأموری در خوابهای مدعی العموم راه می رود

و من که دندانهایم به خاطر ماتیک آن شب جنجالی سرخ شده بود داد می زدم :

تفهیم اتهام نشده....

+ نوشته شده در بیستم آذر 1389ساعت 14:19 توسط فرید مرادی |