تبليغاتX
اجتماعی ادبي سياسي
اجتماعی ادبي سياسي
فرید مرادی_ نويسنده ومنتقد مسجدسليماني

«توقیف»

 

سلام را توقیف می کند تا جوابش از هاضمه ی شما بزند بیرون.

مشتها داد می زنند          ـ شما داروغه نبودید...

و صیغه های مستتر انقلاب را محاصره می کنند تا حضرت ابراهیم نژاد ضلع نهایی مردان اولوالعظم را تشکیل دهد.

صدای انفجار مغز

آهنگ موریکنه

فیلمهای ممنوع

اه...تام کروز ،محبوب دختران با شخصیت

شب،بوسه های مخفیانه پشت گوشی مالیده می شود.

|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 16:3 |

«کافه شوکا»

آدرس سر راسته ...

طبقه فوقانی یکی از ستاره خراشهای جردن

با عروسکهای ابرو پریده ی بالا شهر

ـ یالا دیگه برو بالا،همه منتظرتن

کافه ای متلاشی شده در لبخندهای مصنوعی

رقص ساعتهای omax

ـ حال دیگه بسه نسناس

        یارعلی شاباش بده... شاباش

|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 16:0 |

«راهپیمایی»

گلوی مردم می ترکد

کار تاکسی ها کساد شده است

دستهای مجانی

عشق های تکراری

جنگ جنگ تا پیروزی...

نزدیکای غروب ،باد دل ملت خارج می شود.

 

|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 15:59 |

 

«رقص»

 

نقل می ریزند که قرش بده

ها... تابش بده ....کمر

لب و لوچه ... ها

مست می شوی که بی خیال مردم ... هی!

تاب می خوری ... تاب می خوری... دست!

وقتی می بینی زندگی به یک پخ هم بند نیست.

 

|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 15:58 |

«سیرک»

 

شلوارک: توپ توپی

سبیل :تکلمه های آقای چاپلین

و دماغ،هویجی که از مزرعه فرار کرده است.

                              گیرپاژ می کنی:

«امشب خانم هم ناز می کنه،مانتوی خفاشی از مدل افتاده،پیاز هشصد تومن، اداره،قرض و هزار کوفت و زهرمار دیگر»

                            کلاه دلقک محو شده

کفتری چشمت را نشانه رفته است

زورکی لبخندی روی چهره ات پخش و پلا می شود.

 

|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 15:58 |

«تاجر»

 

هارت و پورت می کند که پادو بودم و حجره ام حالا سر به فلک کشیده است

گرانی:آویزان

قسم :آب خوردن

و کاهش قیمت عتیقه توی خوابهای بعد از ظهر،هذیانش را به گریه تبدیل کرده

شب

خرناسه های وحشتناک ؛آغوش همسرش را می لرزاند .

|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 15:57 |

«سکته»

 

چشمهایش توی روغن سرخ می شود                                                                                

چه کرده این مرد با شکم گنده و کمربندی که روی وجدانش سفت شده است.

جامعه کراوات را ازعادات روزانه اش حذف کرد و آداب و معاشرتش تا حدود زیادی بستگی به عقاید همسرش دارد

بیچاره عاشقش بوده قبلن

روزی که در عروسی خواهرش یک تصنیف قدیمی تمام ماجرا را رقم زده بود.

حالا عیالواری ماشینی هم حدی دارد،مرد!

وقتی که آسانسور از شدت سر گیجه تو را بالا می آورد

این زندگی هم چنگی به دل نمی زند

فردا می گویندهلپ!

فلانی سکته کرده است....

|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 15:55 |

«دانشگاه»

 

دوباره ترم ها با مشروطی ها به استقبالم آمده اند

که بچه ها باز هم این پسره اینجاست

کلاس:دو هفته یک بار غیبت!

استاد:حذفی!اینجا تنبل خونه ی شتر خون نیست .

و شب امتحان سؤالات به شکل هیولا دست و پایم را می بندند

استاد حالیش نمی شود که ؟

ترم آخرم ،چهار بار توی امتحان عاشقی مشروط شده ام ....

مرخصم ؟ خیالم جمع باشد؟

و البته حالا این فوتبال را نگاه کنید

بعدن راجع بش بیشتر صحبت می کنیم.

|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 15:54 |

 

«محاکمه»

 

شما اجازه بفرمائین عالی جنانب!اصلن موضوع چیز دیگریست.

با خاکستری که در لباسها خوابیده است

دست بند می زنند به دهنت که زٍر نزن لطفن. ..

خبرنگاران روی تیراژ می رقصند

پخش زنده به قضاوت نشسته است

انفرادی شش ماه

(اعتراض دارم ) که وارد نیست.

دادگاه شور می کند

و لبخندی تلخ که بابا اصلن موضوع چیزی دیگری بود ولله!.

|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 15:54 |

«جبهه»

 

تفنگ می دهند که برو جلو،ایثار چیز دیگریست.

و شارژ می شوی:

«ای وای از این کاروان              کرببلا می رود»

دور و برت گُروپ!

خمپاره عین ماست پخش می شود .

سید!حاجی رو کشتن... یک ور!طرف دیگر صلیب سرخ دستهای جا مانده به آرپیچی را پشت جبهه حمل می کند

می لرزی از الفرار و خودت سیفونت را می کشی تا دادگاه صحرایی تشکیل نشده است.

17سال بعد:

یک پلاک فلزی روی شانه های ملت تشییع میشود

|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 15:53 |

«ورق بازی»

 

خاک بر سرت سرباز

اگر آن نیزه سربی دست من بود،بی بی که هیچ !

تاج وتخت شاه بی هیبت را نیز به هم می ریختم .

حکم،حرف دل من است

اگر این دو ژوکر بی آبرو ماجرای دغل کاری هایم را لو ندهند

کوت!

و به همین سادگی شما هم بازنده این رقابت هستید.

|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 15:52 |

«دعا»

 

دعا قفل شده بود به دستان رهگذری که چهار شب متوالی نخوابیده بود

وحتمن ذکر مصائب گذشته هم گریه هایی دارد در دستمال فین همسرش.

رهگذران می گویند:

التماس دعا آقا

و مرد وزنه به پلک کشیده می گوید:

 

محتاج خواب و رحمت الله...

|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 15:51 |

«مراسم اعدام»

 

تفهیم اتهام نشده!

به خرجش نمی رود

و بلا که تو بودی آن شب کنار قهوه خانه سنتی بنهوپ،قلب دخترم را ربوده ای!

آژانها باتوم می کشند

و بازداشتگاه حلقه ات می کند که راستش را بگو

«علف بار بزنم برات ؟»

وصدایی خشن از گلوی سرباز فریاد می کشد

«هی ... شماره 237.... ساکت را بردار »

و سرانجام سحرگاه روزی که تعطیل است

صدای آژیر روی سر پزشک قانونی تاب می خورد

مأموری در خوابهای مدعی العموم راه می رود

و من که دندانهایم به خاطر ماتیک آن شب جنجالی سرخ شده بود داد زدم :

تفهیم اتهام نشده....

|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 15:49 |

«ازدواج»

 

قول مردانه آرزوی مرسدس را با تو تقسیم می کند

پسران را تف ولعنت از روی مژه های درازت و

«لبخندهای تو سهم دیگران»پای حساب من!

اگر «بعله» ات زیر دفتر حاج آقا را امضا کند.

|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 15:48 |

«جلسه ی احضار روح ـ تابلوی ژکوند»

 

 

جلسه با حروف درشت الفبا و نعلبکی مادر بزرگ ساده ام آغاز می شود:

«سلام ،من علی فرزند فلانی متولد یک روح شیطانی ام ،مثل مومی در دست های نا مرئی خدا»

مدیوم می خواند:لعنتی!                   و فرار می کند .

«خانمها، آقایان .... من ادواردو داوینچی فرزند خلف پانوئوچیان ساکن شهر رم و مونالیزا در شبی که مهمان رستوران سنتی من بود ،خندید به این جماعت افسانه ای و گریست برای پرنده کوچکی که اسیر احساسات سوررئالیستی من شده بود و ناگهان تابلو شد»

مدیوم سراسیمه جماعت را صلوات می کند

که احتمالن نفر بعدی از ارواح خبیثه است

عقربه ها به سرعت فرار میکنند

شمعها به خوابی عمیق و تا جلسه ی بعد همه به خدای منان سپرده می شوند.

|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 15:46 |

«سرباز فراری»

 

پرتت می کنند کنار پنج و سی دقیقه ی صبح

خبر ...دار ...آش خورها....

به چپ چپ،به چپ راست

گیج می شوی در اجتماع چپ و راست

و باید برگردی به همان توسری خور دوم« دبستان سینا» بشوی

که وقتی بلد نبود بنویسد 5،دل درد به سراغش می آمد

اکنون به چه بهانه ای می توان جیم شد؟

وقتی نشسته باشی کنار یقلوی وفانسخه ی رنگ و رو رفته ی حاجی  کم کم جای  عکس معشوقه ات را بگیرد

پُست دکل شبهای برفی

ساچمه پلو با کافور فراوان

و خفه شید مرخصی هر90 روز 10 روز فقط

نه.من یکی توی این بازی شرکت نمی کنم.

|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 15:44 |

«جهان سومی »

 

از این به بعد شخصیت شما بستگی خواهد داشت

به این که آنزیمهای گوارشی تان چقدر خوب عمل کند

و روزهای طوفانی در مراسم تدفین قورباغه ها شرکت کنید یا نه!

ما جهان سومی ها این گونه ایم

انکار میکنید؟

کاش شاهدی باشد و رئیس اداره یتان چنین دستوری دهد

|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 15:43 |

«فلاش بک»

باید هم نفهمید چه می گویم

که هنوز پشت درهای پیری نزیسته اید

و مرگ را در هیئت اشکال گوناگون ندیده اید

وقتی شعرهایم فلاش بکی شده به جوانی ام و حرفهایی که با تو در میان می گذاشتم را به یادم می اندازد

باید هم نفهمید چه می گویم

که نه طعم تلخ فقر را چشیده اید

نه پدرتان در یک صبح نیلگون بهاری گم شد...

|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 15:42 |

 

«زمستان»

 

کفشهایم در آستانه ی زمستان با دهانی باز لبخند میزنند

حالا به هر دلیلی که تو فکرش را نمی کنی

خجالت زندگی بی زرق وبرقم را به گردن دیگران میاندازم

اشکالی ندارد

به این سادگی که تو مسخره اش می کنی عادت کرده ام.

|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 15:41 |

«د نیا»

 

این تصنیف قدیمی وادارم می کند بگویم دنیا بی وفاترین دوست انسان است

وقتی می بینی خوبان می میرند

وتوجیهی نداری جز اینکه به خودت بقبولانی چاره همین است دیگر!

آری هم شیره !

آراسته هم که حرف بزنی

دیگران هم که برایت مهم نباشند و دوست داشته باشی پرنده باشی و از دست

مرگ فرار را بر قرار ترجیح دهی

من یکی به صورت این دنیایی که تو سنگش را به سینه ات می چسبانی از سوراخ ریز یک سوزن دوختنی نگاه می کنم.

|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 15:37 |

«صیغه»

 

دعوت می کنم با یک جمله ساده از آن من شوید

وقتی یک«قبلتُ»ی شوخی می تواند تمام ماجرا را رقم بزند

دیگر نه جنگ های روانی پدر اتفاق می افتد

نه مادر رازهای سر به مهرش را به خاطر جوانی حرام شده اش

بازگو خواهد کرد.

به مدت یک اتفاق کلیشه ای همراه من شوید              خانم!

یک شب که هزار شب نمی شود.

 

|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 15:33 |

«اتاق»

 

روی میز: نسکافه،خودکار و شعرهای پراکنده ای که دفترم را فریاد می زنند.

روی رف:تندیس قدیمی یک پرنده که احتمالا اسیر قراردادهای شرکت ناسیونال شده،گلدان وچند بسته آدم برفی های مرده که منتظر سرنوشت باطل تمبرهای

اداره پست است.

خلاصه،اتاق پر از زندگی وچیزهای معمولی ست.

ـ آقا تو بودی می گفتی:«آدم برفی ها می میرند»؟

ـ تو بودی نامه های بی جواب می نوشتی ؟

ـ تو بودی....

 

چارچوب ذهنی این شعر را خودم غلط کردم که در پایان بندی دست از سرم بر نمیدارید.

متأسفانه جواب همۀ سوالاتتان مثبت است.

 

|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 15:32 |

 

«تئاتر»

 

نخست:عاشق ومعشوق وارد صحنه می شوند

سپس سکانسهایی که کف و سوت می زنند

در صبحی که هیچ کس در روستا نیست وهمان دخترک زیبای خان،عاشق چوپان کلیشه ای ماجرا شده است.

خاتون السلطنه می گوید:

خودم دیدم که عاشق مادرم شده بودی پدر!

وسرانجام خان با اشاره کارگردان سبیلهای قلیانی اش را چرب می کند و لبخندی که همه چیز به خوبی و خوشی دست می زند

سوت

کف.....

|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 15:31 |

 

«سرنوشت»

 

شکوفه های پرتقالی که دیروز صحبتش بود

قسمتی از سرنوشت ما را رقم زده است

مثل وقتی جنگ ما را به آغوش مرگ روانه کرده بود

گفتند: جوراب سفید نپوشید

واین خیابانهای له له خورده ی شهر بود که افسوس جهانیان را

به تصویر کشید

دیگر حتی سگ ماده نیز سراغی از همنوع خود نمی گرفت

ونفتمان که ماه را به ستایش واداشته بود

به گندابهای متعفن بی سرنوشت سرازیر شده بود

حالا ما ماندیم وتک درختی سبز در حیاطی به وسعت گورستان که گاهی شکوفه های پرتقالش را از دهانمان می گیرند.

 

 

|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 15:30 |