![]() فرید مرادی ليسانس فقه وحقوق متولد 1357شهرستان مسجدسليمان صاحب امتیاز موسسه فرهنگی انتشاراتی دلا خبرنگار وعضو شوراي نويسندگان روزنامه صبح كارون 1376_1378 چاپ ویژه نامه ادبی صبح کارون و گفتگو با منوچهر آتشی، سيد علي صالحي، هرمز عليپور ... راه اندازي روزنامه فرهنگ خوزستان 1380 پس از 3 سال با همكاري پژمان كيماسي. عضو شوراي نويسندگان روزنامه فرهنگ خوزستان 1380 تا 1381 خبرنگار روزنامه رسانه جنوب 1383 چاپ كتاب آدم برفي ها مي ميرند 1380 كتاب ( اراجيف) سال 1380 در شوراي مميزي وزارت ارشاد اسلامي متاسفانه مجوز چاپ دريافت نكرد. مجوعه داستان در دست چاپ با عنوان ( عاشق كشي).
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
سعيد مرادي
فرشيد خداداديان حبيب بهرامي روزنامه فرهنگ جنوب(ويژه مسجد سليمان) اردشير رضايي اسفنديار خدري داريوش مهدي پور هالو زال جلال اسفندياري مسعود ده نمكي بچه نفتون انتشارات دلا :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
اجتماعی ادبي سياسي
فرید مرادی_ نويسنده ومنتقد مسجدسليماني «مي ترسم شبي بخوابم و صبح آغاز نشود» «آنا اخماتوا» «دير شده» آسوده بخواب...! (( هر دو روي بالش ديگر داغ شده)) ساعت از نيمه هاي سپيده گذشته است و صداي سگها از دور دستها شنيده مي شود. براي خوابيدن من ديگردير شده تو آسوده بخواب دقايقي ديگر صبح مي شود. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 23:27
«آنگونه كه هميشه مي خواستم» كنار پنجره نشسته ام باد آخرين دستورات پائيز را اجرا مي كند و واژه ها براي مرگ پيش قدم مي شوند تو لباس سفيد پوشيده اي آنگونه كه هميشه مي خواستم مه غليظي اطرافت را مي پوشاند صداي ناله ي جغدها از دور دست شنيده مي شود تا اندوهان مرا جاودانه سازد از خواب صد ساله ام بلند مي شوم تو ديگر پشت پنجره نيستي و تمامي شعرهايم رنگ پريشاني مي گيرند. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 23:4
«سكوت» رو به سمت درخت برهنه ي خانه مان كه بأيستي خواهي ديد شعرهايم سطر سطر به انتظار باران وُ پرندگان خفته در قالي سروده مي شوند وقتي كه تمامي حرفهايت سكوت و اعتماد به حرفهاي پائيزي ابر باشد. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 23:3
«نامه هايي كه براي تو نوشته ام» هنگامي كه ماه سكه اي ياد بود بر پيشاني آسمان شود تو مي آيي تا نامه هاي مرا بخواني نگران نباش! روزهاي سرد زمستان بر مي گردد آنوقت خواهي فهميد نامه هايي كه روي نيمكت پارك برايت نوشتم چقدر عاشقانه بودند.
|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 22:58
«جمعه» كه صداي انگشتان باران خواب پنجره را بهم زده بود چشمهايت به دستهاي لاغر درخت پيوند خورد و دشنه ات بر گلوي شاعري مصلوب خاطرات لاجوردي هفت سالگي ات را تسكين داد. گفتي: پنجره فراموش كرده براي چه ميان ديوار ايستاده است و علامت سؤال واژه اي بود كه هميشه ميان شعرهايت رخنه مي كرد اكنون چگونه انتظار داري پايان جهان پيامبري با پيراهن زرد باشد؟ ديگر آن قصه را تكرار نكن من خاطرات بدي از ساقه نيلوفر وُ خوابهاي كودكي ات دارم... راستي جمعه چند شنبه بود؟ روزهاي هفته از بي جوابي ميميرند دستهاي لاغر درخت هم. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 22:55
«سطرهاي عجوزه» در شامگاهي بي بازگشت همين شعرهاي پراكنده وصيت نامه ي مرا رقم خواهد زد. از اين روست كه واژه ها با ترديد بر كاغذ مي رقصند و خاكستر اين سيگار با وحشت در خيال تو مي ريزد تو با من چه كرده اي؟ حكايت ما اينك در شهر پيچيده است تا رسيدن به تو راهي نيست يا بايد اين سطرهاي عجوزه را به دريا بريزم يا دوباره دلم را به تو بزنم به قول سيد: «مقال من و تو،مشتي ترانه ي مفت است رها كن اين شد آمد ترديد را...»
|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 22:53
«زندگي» بُخاري نفس هاي آخرش را مي كشد تنديس مردي مدام مرا نگاه مي كند وُ شبح هايي چند،مرا ترسانده است. زندگي همين چيزهاست! همين نامه هايي كه سر صبح برايت نوشتم آفتابي كه بر نرده هاي باغ پخش مي شود وُ نميدانم هايي كه شعر شده اند. بگذريم... صداي زنگ مي آيد در را باز كن زندگي نوشتن همين سطرهاي بالايي بود!... |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 22:49
«من مستطيل مي شوم» چه سرنوشتي در انتظار فصلهاست بهار كه مي شود خُرمالوها زندگي جديدي را آغاز مي كنند. تا سي سال ديگر هم همينطور است حالا بعد از قهوه وُ سيگار با خيال تو تا پاركِ نياوران قدم مي زنم اتفاق خاصي نمي افتد فقط گندمزار طلايي موهايت ميان خطوط معوج دستهايم رنگ غروب به خودش مي گيرد وُ تو زيباتر مي شوي مثل حالا كه با باراني سفيدت در ايستگاه اتوبوس ايستاده اي مي بيني؟ كنار پياده رو،ماشينها به اشكال هندسي تبديل شده اند نخند!... نوبت به من هم مي رسد مستطيل مي شوم و بر دستهاي شما كه مي شناسمتان به خاك سپرده خواهم شد صحبت از فصلها بودوُ دلتنگي هايي كه تابستان تنت داشت پاييز اما شعري ست كه لاي همين كتاب نوشته شده از زمستان سخن نمي گويم كه باران شديدي از حلق اين ناوداني جاري شده وُ شعرهاي مرا خيس كرده است. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 22:47
«چه گناهي» به همين خاطر اگر كسي در چشمانم زُل بزند تراژدي غمگيني را خواهد ديد. خدايا! چه گناهي مرتكب شده ام كه آخرين شعرم را اين چنين با دلهره مي نويسم من اكنون زندگي فقيرانه اي دارم و روزهاي سپيد ارديبهشت ديگر سراغي از من نمي گيرد مي دانم روزي يار محمد مي ميرد و من براي هميشه مسجدسليمان را ترك خواهم كرد. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 22:45
«حوالي كافه شوكا» هِي...فانوس بدست!.. مسافر گمنام شبهاي كافه «شوكا»!.. در كوچه هايي كه بوي تو مي دهد مرا از انعكاس صدايت ترسانده اند. اينجا خيابان«گاندي »است و آدمي ميان اين همه رؤيا هاي شيشه اي خودش را فراموش مي كند. هِي ..انگشتِ آفتاب! جهان چقدر كوچك است وقتي اينجا هم،تورا از ياد نمي برم. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت 15:35
«مثل لاك پشتي وارونه»
دوستت داشتم نشان به آن نشان كه مرداد تب آلود، آغوش تو را احاطه كرده بود و خورشيد با رنگ چشمان تو مي تابيد نشان به آن نشان كه كلاغها همه رو سپيد شده بودند و شاعران جوان،زيباترين سروده هايشان را به تصوير كشيدند طاقهاي بيستون در مقابل شانه هاي تو چه كوچك بود... منِ بت پرست،روز آمدنت را جشن گرفته بودم... دوستت داشتم كه آسمان هم براي تو شق القمر كرده بود حالا بيا وُ ببين مَن،مسافر مغموم خرداد بد تينت مثل لاك پشتي وارونه در خودم فرو رفته ام اين را توهم شنيدي وُ گفتي: صبر مي كنم،دوباره عاشقم خواهي شد!... |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت 15:32
هواي روستاي«اُوكاسه»داغ داغ شده بود. برگ درختان به خاطر حرارتي كه از فرط گرما بلند مي شد خشك شده بودند.تا چشم كار مي كرد صحرا بود وآفتاب به شدت هر چه تمام تر شعله هاي زجرآورش را به كوه هاي مجاور روستا مي پاشيد.«صفر»چوب بلوط روغن زده اي را كه در دست داشت با ناراحتي به سمت سنگ روبرويش پرتاب كرد.انگار نه انگار نازي بره ي سفيدي كه خواهرته تقاري اش بزرگ كرده بود،ديروز عصر ميان گله ورجه و ورجه ميكرد.صفر مدام با خود كلنجار ميرفت: ـ حالا جواب خواهرم را چه بدهم؟.... تقريبا" نصف كوه و بيابان را دنبال بره ي كوچكش زير پا گذاشته بود اما انگار زمين دهن باز كرده و نازي را بلعيده بود.آخرين قطره هاي آب قمقمه ي پلاستيكي سفيد رنگش تمام شد.صفر تلوتلو كنان با لباني ماسيده و خاك گرفته،آخرين مكانهايي كه فكر ميكرد بره ي سفيد آنجا بيتوته كرده باشد را سركشي كرد.اهل روستا همراه خانواده صفر از شب قبل كه او به خانه برنگشته بود،به صورت دسته هاي دو و سه نفري كوه دلا را زير پا گذاشته بودند اما هر چه بيشتر جستجو مي كردند كمتر مي يافتند.آفتاب به شدت مي تابيد و صفر همچنان در جستجوي بره ي كوچكي كه خواهرمعلولش شب ها كنار خود مي خواباند،بود. ساعت ها سپري مي شدند هر كدام از اهالي روستا از يك طرف رفتند تا سرانجام جانممد فرياد زد:يا امام هشتم، «صفر»! بره ي گمشده ته تقاري زير سايه ي تخته سنگ اشكفت كنار چشمه ي زلالي كه از دل كوه جوشيده بود،آب مي خورد اما صفر نرسيده به چشمه از شدت تشنگي مرده بود.
|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت 15:3
|