![]() فرید مرادی ليسانس فقه وحقوق متولد 1357شهرستان مسجدسليمان صاحب امتیاز موسسه فرهنگی انتشاراتی دلا خبرنگار وعضو شوراي نويسندگان روزنامه صبح كارون 1376_1378 چاپ ویژه نامه ادبی صبح کارون و گفتگو با منوچهر آتشی، سيد علي صالحي، هرمز عليپور ... راه اندازي روزنامه فرهنگ خوزستان 1380 پس از 3 سال با همكاري پژمان كيماسي. عضو شوراي نويسندگان روزنامه فرهنگ خوزستان 1380 تا 1381 خبرنگار روزنامه رسانه جنوب 1383 چاپ كتاب آدم برفي ها مي ميرند 1380 كتاب ( اراجيف) سال 1380 در شوراي مميزي وزارت ارشاد اسلامي متاسفانه مجوز چاپ دريافت نكرد. مجوعه داستان در دست چاپ با عنوان ( عاشق كشي).
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
سعيد مرادي
فرشيد خداداديان حبيب بهرامي روزنامه فرهنگ جنوب(ويژه مسجد سليمان) اردشير رضايي اسفنديار خدري داريوش مهدي پور هالو زال جلال اسفندياري مسعود ده نمكي بچه نفتون انتشارات دلا :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
اجتماعی ادبي سياسي
فرید مرادی_ نويسنده ومنتقد مسجدسليماني گفتگو با فريد مرادي شاعر معاصر روزنامه فجر مورخ26/4 /1381 آنها بلد نيستند حتي شعر را هضم كنند! در مورد كتاب«آدم برفي ها مي ميرند»چه صحبتي براي خوانندگان داريد. هر چند شعرهاي اين كتاب مربوط به سالها قبل است ولي من با تمام كاستي ها و خرده هايي كه گرفته شد اين مجموعه را حداقل به خاطر چند شعرش دوست دارم .كتاب ما فروش خوبي داشت و در نمايشگاه هاي چندين كشور معتبر اروپايي توسط آقاي ذكايي مدير مسئول انتشارات آرويج عرضه شد.در مجموع خوشحالم كه چند هزار نفر شعرهايم را خوانده و بعضا پسنديده اند قبلا آثار شما مرتبا در روزنامه ها و مجلات چاپ مي شد ولي از يكي دو سال گذشته اثري از شما در محافل ادبي نيست؟ پاسخ حرف جنابعالي دو رويكرد متفاوت دارد.نخست جنبه شاعري و بعد زندگي فردي تا زماني كه سرت به كار خودت گرم باشد و دنيا به كام ،مي تواني بنويسي،چاپ كني ،بخواني و به ديد يك ارزش به خودت بقبولاني كه شاعري اما همين كه ورق برگشت و فهميدي كه چقدر مشكلات وجود دارد و تو هم جواني و درمانده ديگر رمقي برايت باقي نمي ماند. چون محكومي به خوب زندگي كردن بايد درست زندگي كني و تازه از اينجاي كار است كه مشكلات يقه ات را مي چسبد و باقي ماجراها كه خودتان بهتر مي دانيد.من بيدل دهلوي يا دامغاني نيستم كه موهايم را ژوليده كنم.يك آدم معمولي هستم كه با شرايط فعلي دارم زندگي مي كنم . آقاي مرادي شعر دهه هفتاد با تمام جاذبه هايي كه داشت به پايان رسيد،شاعراني مطرح شدند،تز دادند و...حالا سرآغاز دهه هشتاد است.ارزيابي شما از شعر دهه هفتاد و اين دهه چيست؟ آنها نوعي امپرپاليسم ادبي بوجود آوردند.فضاحت هايي كه با آب زمزم هم پاك مي شود!آنها تئوري هاي خارجي را رونويسي كردند و با تغيير موضوع به خورد دوستدارانشان دادند.تنها همان قشر خاص فهميدند كه دارند چه كار مي كنند و انواع سرايش هاي زباني كه بوجود آمد براي قشرعام جاذب و مورد پسند بود.در دهه گذشته نام هاي متفاوتي را به عنوان پرچمدار مطرح كردند.فلاح،عبدالرضايي،شهاب مقربين،عنقايي،رزاجمالي و...اما هيچ كدام از اينها حرف تازه اي براي گفتن نداشتند.تنها عبدالرضايي بود كه در پنج كتابش حرف تازه زد اما آنها كه پيگير هستند مي دانند كه اين شاعر چقدر شعرهاي ناظم حكمت،مايا كوفسكي و حتي چايچي را را رونويسي كرده است. ولي اينها جزء سردمداران شعر دهه هفتاد هستند و كارهاي زيبايي در متن انجام داده اند... امروز سطح شعر خيلي بالا رفته شاعراني كه داعيه ي قهرماني ملي دارند و دم از دموكراسي ادبي مي زنند حتي نسبت به گذشته ي ادبيات آگاهي ندارند آنوقت چگونه مي خواهند آينده شعر را رقم بزنند؟خيلي از اينها اين طورند.عبدالرضايي صرفا به خاطر داستان هاي خصوصي و صد البته شنيدني و عاشقانه!نام خود را به شعر امروز تحميل كرده است.اين حرفها حسادت نيست بلكه واقعيت است كه حداقل قشر خاص چنين مسائلي را مي دانند.چيزهايي كه اينها مي نويسند تحت تاثير نوشته هاي براهني ست و همگان خبر دارند كهئ براهني هم همان تئوري هاي شاعران امريكاي جنوبي و فرانسه را بلغور مي كند و به اسم پست مدرن و اولترامدرن بر سر زبان ها انداخته،اصلا پست مدرن تئوري نيست،پيش فرض ذهني است كه بتدريج بر روابط شخصي تاثير صنعتي دارد و آن هايي كه داعيه سردون هاي اين چنيني دارند جز مشتي حرف هاي بي سر و ته چيز ديگري ارائه نمي دهند.آنها اصلا بلد نيستند شعر را هضم كنند. يعني به نظر شما نوشتارهائي با ساختار خيلي جديد را نمي توان مدرن ناميد؟ اصلا بحث اين نيست.سوژه يابي مهم ترين دغدغه شاعر است.حالا اگر ما سوژه مان را با واژه هاي بكر و ناب و كم استفاده و بعضاً طنز بازسازي كنيم كه نبايد بگوييم شعرمان پست مدرن است .به نظر من اين موضوع با شعر آوانگارد در جامعه ما به شدت قاطي شده است. شايد اين برگردد به كم اهميتي جامعه به مساله شعر؟ صددرصد.شما به عينه مي بينيد كه جامعه ادبي فعلي شديدا به اقتصاد وابسته شده.يعني اگر بابا چاهي مي آيد و در كتاب دو جلدي گزاره هاي منفرد كار هزاران شاعر را نقد و بررسي مي كند حساب،حساب دوريال چهار ريال و تيراژ آن است و صد البته سودي كه ازاين بابت به جيبش مي رود يا كتابهايي كه نشر دارينوش از مريم حيدرزاده در تيراژميليوني به فروش مي رساند.ديگر كسي به فكر چاپ اثر به منظور اشاعه فرهنگي نيست.اگر جوان بخواهد كتابش را چاپ كند بايد از هفت خان رستم بگذرد مشكلاتي از قبيل هزينه هنگفت،توزيع،عدم استقبال قشر شعر خوان و... اشاره كرديد آنها كه داعيه دارند ولي در عمل... ببينيد !موقعي كه رزا جمالي در سال 1377دو مجموعه شعرش را چاپ كرد همه گفتند موجي عظيم بر پايه شالوده شكني و فرا ساختاري به وجود آمده است ولي همين كه به عمق متن وارد مي شوي مي بيني كه واقعيت فرق دارد و اينها محكومان ادبي هستند و مي خواهند خود را تحميل كنند.خودشان هم مي دانند فقط خواننده با يك متن و شايد ساختار عجيب روبرو مي شود كه به هيچ وجه راضي كننده نيست. و اما شعر خوزستان را چگونه ارزيابي مي كنيد/ همان حركت هاي انحرافي ادبيات خوزستان را هم شامل شده بعضي ها خود را حاكم بلا منازع شعر معرفي نموده اند اما بعضي ها مانند اميد حلالي و رضا بختياري اصل با دو مجموعه موفق در سال گذشته اعتبار دوباره اي به شعر استان داده اند . شعر زنانه استان چگونه است؟ :به نظر من شمسي پور محمدي آبروي شعر زنانه استان است.چهارمحاليان هم خوب است. صحبت هايتان شايد به مذاق خيلي ها خوش نيايد و واكنش منفي داشته باشد؟ چيزي كه صحت دارد مسايلي بود كه عنوان شد آنها هر برداشتي دارند مجازند داشته باشند. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 13:45
شريعتي،اسطوره ادب در خبر ها آمده بود كه آقاي«ح»از روحانيون با سابقه در آئين نماز جمعه خطاب به زنده ياد شهيد دكتر شريعتي توهين وبه شخصيت ايشان از لفظ « لعنتي»استفاده كرده است و در قسمت ديگري از خطبه آقاي اشكوري را نيز مورد توهين قرار داده بايد بدانيم ابتدايي ترين اصول دين اسلام آداب صحبت كردن است و پيامبر نيز بارها ما را بهرعايت ادب دعوت نموده است.شريعتي تنها يك انسان نبود بلكه يك اسطوره ادب و فرهنگ در تاريخ پر اعتبار كشورمان بود كه قدرش ندانستيم و برفت... |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 1:15
مربع قدرتمند شعر خوزستان يكشنبه 7آذر 1382 روزنامه فجر نوشته :يارمحمداسدپور روزي كه بنده همراه هوشنگ چالنگي،سيدعلي صالحي،هرمزعليپور،سيروس رادمنش و...دستي به قلم برديم و شعر نوشتيم و در روزنامه ها و مجلات معتبري چون فردوسي و خوشه چاپ نموديم فكر نمي كرديم در آينده نيز جواناني از همين آب و خاك پاك خوزستان پيدا شوند و به صورت حرفه اي قدم به قدم ما بنويسند بنويسند و چقدر زيبا هم بنويسند.در اين مقال قصد دارم به صورت مكتوب چهار شاعر جوان برتر خوزستان را به خوانندگان عزيز فجر معرفي كنم. اميد حلالي:متولد 1355 كه بي ترديد يكي از اميدهاي مسلم شعر استان و حتي كشور به شمار مي رود .وي صاحب انديشه و مولف كتابهاي «پرنده گان بي وقت وآبي مختصر» در شعر،«نيهيل» در شعر و «عقل سرخ» در نقد مي باشد.حلالي بعلاوه روزنامه نگار هم هست و تجربيات ارزشمندي در تجزيه و تحليل شعر مدرن دارد كه مي تواند اين تجربيات را به شاعران و علاقه مندان خود منتقل كند.مجموعه نخست حلالي زباني قاصر داشت.اين نكته ظريف را به اين خاطر گفتم كه اين شاعر در كتاب اولش خود را محدود به يك واژگان تجريدي و خفه كرده بود و صد البته در نيهيل كه يكي از كتاب هاي برتر سال 80 انتخاب شددل از آن زبان منجمد كند و با ارائه حال و هوايي زيبا ضعف هاي اندك مجموعه نخست خود را پوشاند البته«عقل سرخ»كه بازخواني مقاله اي به همين عنوان از شهاب الدين سهروردي است نتوانست آنگونه كه بايد جايي براي خود در ميان كتاب هاي منتشر شده ادبي پيدا كند ولي در مجموع حلالي شاعر پر قدرتي است و از اميد هاي اول شعر خوزستان به شمار مي رود. فريد مرادي:متولد1357 تحصيلكرده در دانشگاه و مولف كتاب شعر «آدم برفي ها مي ميرند».در مورد اين مجموعه كه بازتاب هاي منفي در پي داشت!دوستي در يكي از جلسات نقد عنوان كرد:«از فريد انتظار بيشتري در شعر مي رفت!زباني كه ايشان در مجموعه آدم برفي ها در پيش گرفته بود،كهنه و فقط شاعر سعي در نوشتن «شعر» با مفاهيم مطلقه اين عنوان داشت»بايد عرض كنم اين كتاب كه شعرهاي آن در سال 76 تا 78 سروده شده اند،در حال و هوايي به ياد ماندني به روي كاغذ آمده و بي انصافي ست اگر كار فريد مرادي كه به صورت چشمگير در يك سال اخير چاپ و عرضه شده را محدود به همان كتاب آدم برفي ها كنيم.در هر صورت كار باباچاهي را در اواسط دهه چهلم هم كه نسبت به اكنون بررسي كنيم مي بينيم كه قابل مقايسه نيست و بايد ديد مرور زمان چه كار كه نمي كند!از اين شاعرجوان يك مجموعه در دست چاپ موجود است با نام عجيب «بچه ي حسين قصاب»!كه قضاوت را به بعد از انتشار اين كتاب موكول مي كنيم.فريد اگر اشتباه نكنم عضو شوراي نويسندگان روزنامه فرهنگ به سردبيري حلالي نيز مي باشد.حالا ديگر با چاپ شعرهاي خود در مجلات معتبر جايگاهي درخور درشعر پيدا كرده و كم كم خود را به عنوان يك شاعر شناخته شده درشهرهاي شعرخيزي چون لنگرود،اهواز،مسجدسليمان و...بر سر زبانها انداخته است.فريدمرادي قطعا در دهه هشتاد يكي از وزنه هاي موثر شعر مي شود . رضابختياري اصل:متولد1347 تحصيلكرده دانشگاه در رشته زيباي ادبيات كه بي ترديد اگر جانب احتياط را تاكنون رها مي كرد حالا بايستي از او به عنوان يك افتخار ملي ياد كنيم .مولف كتاب«دلقك با شبكلاه شكلاتي »كه تاكنون دل به معرفي انديشه هاي خود نداشت در اوايل دهه هشتاد يكباره خود را سر زبان ها انداخت و با زبان زيباي شعري خود قطعا خوانندگان بي شماري را به خواندن اين نوع شعر ترغيب مي كند.رضا در اين مجموعه سعي در ايجاد بستر سيال حرفه اي داشت كه با بسط واژگاني به اين مهم دست يافت.منتقدان بزرگي در مورد اين شاعر بحث كرده و در آينده خواهند كرد.و اما اهرم نهايي ضلع مربع شعر استان «كورش كرمپور»است و متولد 1356 و دبير ادبيات در آبادان.كرم پور جوان كه به تازگي مجموعه اي متفاوت با نام«ولدزن»را به بازار ادبيات ارائه نموده است انديشه اي جدا براي خود دارد آنگونه كه از كتاب اولش پيداست ولي توصيه ي من به كرمپور در مورد شعر فولكلورپرهيز از خام بازي در اين نوع سرايش است.اگر چه اين نوشته ممكن است به مذاق بعضي از طرفداران شعر و شاعري خوش نيايد و هر كس با به چاپ رساندن چند شعر در روزنامه هاي محلي خود را به عنوان سردمدار شعر معرفي كند ولي چهار نفري را كه ذكر كردم در اين وادي گوي سبقت را ربوده اند تا آنجايي كه بنده با اكثريت آراي دوستان اين افراد را به عنوان شاعرا برتر جوان استان انتخاب نموديم.البته با احترام به شاعراني چون خواجات،نائل،علي پور،شمسي پور محمدي و...كه عمر خود را به پاي شعر ريخته اند. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 0:57
درباره ي فريد مرادي (روزنامه روزان ،يكشنبه 29/7/1380ــ شماره 100) نوشته:شمسي پور محمدي آنچه به انبوهي معنا در متن مي انجامد قرار گرفتن متن بيرون از نشانه هاي ايدئولوژيك آن است.تاكيد متن بر روابط آگاه و ايجاد نكردن بستر حضور عامل رواني پويايي فردي(ناخودآگاه)مي تواند متن را به سمت خودآگاه ايدئولوژيك سوق دهد.آنگونه كه مولف هم خود از معناي قطعي اثر آگاه است و هم خواننده در رويايي با متن از همان منبع تغذيه مي كند. اگر بپذيريم ساحت معنا را در متن سه حوزه ي معنايي مولف،متن و خواننده شكل و وسعت مي بخشند در اين صورت بكارگيري عوامل خودآگاه و ناخودآگاه مي تواند متن را در بستري از ابهام و چندگانگي معنا قرار دهد كه به فرآيند تاويل مي انجامد و گفت و گوي دنياي معنايي مولف،متن و خواننده را ايجاد مي كند.تلاش شاعر در شعر زير در همين راستا انجام مي گيرد اما آنچه او را از اين مهم باز مي دارد حركت صرفا آگاهانه او در حوزه ي خود آگاه است به گونه اي كه به نظر مي رسد شاعر خود را(مولف)به شعر تحميل كرده است.تحميل اراده و فن شعر بر آن البته با مفهوم (Poeties) خلاق و اصيل متفاوت است. بنابراين ما بيش از هر چيزبا مولف روبرو هستيم و غيبت خود و متن را احساس مي كنيم: (تست هنرپيشگي) نور صدا دوربين ... حركت ! اپيزود اول : با سبيلهاي دراز و چرب كرده، پيراهني يقه دريده و كفشهاي قيصري مثل همين لوتي ها لنگ هم به دست گرفتم و سر چهار راه نادري فرياد زدم: نفس كش نبود؟ - كات ( همه خنديدند) اپيزود دوم : با كت و شلوار سفيد و كراوات قرمزي كه نشانه شخصيتم بود، دست گل تميزي به خانم روبرو تقديم كردم و با لهجه ي ارمني گفتم: دوستات دارم ! - كات (اتاق از خنده منفجر مي شود ) اپيزود آخر: با عينكهاي ته استكاني و شلوار پارچه اي خودم در سوگ مادرم گريستم ديگر نه كارگردان كات داد نه عوامل فيلم موزيانه خنديدند من در تست هنرپيشگي قبول شدم. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 ساعت 15:24
نامه ي سيروس رادمنش مورخ 6/8/1379 فريد عزيز سلام اين نامه فقط طرحي ست براي ارتباط .ارتباطي كه اميدوارم مستمر باشد.بنابراين در نامه هاي بعدي نيز كه من و تو خود را بهتر به هم مي شناسانيم.و فكر مي كنم خالي از جذبه نباشد .من اندكي سخت گيرم من هم مثل آلن پو مي گويم شعر، مرارت است،از آسان گيران و آسان پنداران بيزارم.از بي سواد ها نيزــ يعني كم دانان ،ناتمامان.مشتاقان مرا خشنود مي كنند.آنان كه مي خواهند بر قله ها گام بگذارند:با پاهاي بلند. نام شعر من نبايد تغيير كند و در مجله اي ديگر چاپ شود.همه چيز را همان طور كه هست بايد انتقال داد يا از خيرش گذشت.من از چاپ يك شعر متنفرم:يك شعر در ميان ده،بيست شعر ديگر با سليقه هاي متفاوت مثل دكان بقالي!من مي خواهم با تو كار كنم ــ من هفده سال به علي بابا چاهي و سيد علي صالحي شعر نداده بودم.به خاطر نقطه نظراتشان و نيز (ويژه نامه گردون شعرهاي حروف چيني شده را (سه عدد ) از گردون بيرون كشيدم.)من به سليماني هرگز كار ندادم . براي روزان فقط در شرايطي كه هرمز علي پور عهده دار بود،به اصطلاح آبرومندي كرديم و كار به او دادم.اين همه منم زدن حاصلش اين است كه شما بگوييد من منزوي شده ام و كار نمي كنم!هر چند از 78 تا كنون بيش از سي شعر چاپ كرده ام. اما هرگز تو شعري متوسط در مطبوعات از من نمي بيني. ارزش و اعتقاد من نسبت به متن تاسي از تلوبر است ــ اگر چه او رمان نويس است ــ او بر روي (سالامبو)يازده سال كار بي وقفه كرد تا جاي كلمه پيدا كند و در جاي واقعي اش بگذارد .به همين آدرس برايم نامه بنويس .9شعري را كه توسط آقاي ورناصري برايت گذاشتم از اسد پور بگير.در مورد هر شعري اگر نياز به توضيح بود حتما برايم بنويس .بيست صغحه شعر به انتخاب من در زنده رود شماره ي 12 مورخ 1374 با مقدمه ي زنده رود چاپ شد.توسط اسدپور حتما از ورناصري بگيرو داشته باش به ورناصري بگوبه نشانه ي :(نه ديگر!) |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 ساعت 1:29
مردي آرامتر از قامت آفتاب گريزي به گذشته مي زنم.از نظر زماني سال 1379 از نظر مكاني همين اتاق كوچك روبروي همين پنجره آبي رنگ.زمستان اشك هايش را لابلاي ابرها پنهان مي كند.به ياد مي آورم روزي كه علي محمد در همين اتاق روبرويم نشسته بود.گفتم:شعري نوشته ام به اسم مرگ كه چند روز پيش در هفته نامه فجر چاپ شده بالاي شعر نوشته ام به احترام شما استاد ،به احترام استاد علي محمد بهرامي.گفت: فريد به اين زودي از مرگ من نوشتي مگر من مي خواهم بميرم؟گفتم نه خدا نكند.گفت پس بخوان،با صداي خودت شعرت را برايم بخوان... آمد آرامتر از قامت آفتاب با كلامي از سكوت!... حجم ها زنده شدند و تنديس ها در متن اطلس خيال رقصيدند آنگاه خاموش تر از نگاه غروب پژمرد بي آنكه بدانيم عشق را از لغت نامه ها خط زده اند... گفت:آمدنم را كه نوشتي،رفتنم هم قريب الوقوع شد انگار تو مي داني مرگ من كي فرا مي رسد!يك ساعت بعد براي هميشه روي آن شعر خط كشيدم و از ذهنم آن سطور موهوم را خارج كردم تا چندي پيش كه سعيد روزنامه سالهاي قبل را نشانم داد و مرا به ياد ديدارم با استاد انداخت در همين اتاق و حدود همين ساعت خوش باور...و حالا سالها از پرواز عاشقانه قوي سپيد ادبيات به سوي معبود محبوب خويش گذشته است. چند سال خاطره و اندوه،چند سال از دست گذاشتن به تابوت پر از عاطفه او در قبرستان پير شهر.از آخرين شبنم چشمها و شب نخوابي ها ولي ياد عاشقانه هايش را در قلب سياه پوشانش باقي نهاده است .گلها پژمردند،پاييز و زمستان و بهار با تابستان خاطره انگيز همه و همه گذشت اما ياد و خاطره استاد در دلها جاودان مانده است.مردي آرامتر از قامت آفتاب كه مرگ را د رانديشه هاي توانمندش به آزادي تعبير مي نمود.يادش بخير... |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 ساعت 21:41
نقد بسوز،غبار بهارهاي تشنه در توليد مجدد و منتقدانه يك نوشته ادبي دريچه هاي جديدي از ادبيات محض فراروي خواننده گشوده مي شود.درك عميق اشعار(رستم اله مرادي)،زمينه ساز قدرت مطالعاتي و شعور خلاق را در مخاطب برانگيخته مي كند.اله مرادي با بياني راسخ در كمپوزيسيون و تصاوير بكر بستر مناسبي را جهت ايجاد فضاهاي سورئالي در شعر بوجود آورده است.حركت سيال ذهن شاعر در بكارگيري كلمات رو به مقصدي معلوم بعضاً فشار را به حدي مي رساند كه ميتوان گفت شاعر در مواردي كلنجارهاي روحي خود را به تصوير مي كشد .نكته اي كه در اشعار اله مرادي تويجه من را برانگيخته،نفي تم تشريحي اشعار است و فرم تشكيل دهنده ي شعر با همان ساختار تك كلمه اي و چند كلمه اي پي ريزي شده است.فضاهاي محزوني شخصيت هاي نخست اشعار ايشان را تشكيل مي دهد و اين مساله به شدت تئوريك خواننده را برانگيخنه مي كند. بن مايه هايي نظير نااميدي،اندوه و در موارد چندي عشق،زيبايي و...در زبان شعر رخنه كرده است.(ايجاز)در تمام اشعار وي نقطه ي قابل اتكايي است كه به قول (اجمالي):چنين شاعراني انگار در معرض يك هستي شناسي به كلماتي اندك در بيان رسيده اند. استفاده از اساطير از نكات برجسته شعري وي به شمار مي رود ولي در مواردي پيچيده گويي از شسته و رفته بودن اشعار جلوگيري مي كند.هر چند اين موارد برمي گردند به تاثير ممارستهاي ذهني،مطالعاتي زياد ايشان ولي با اين همه جاي بسي خوشحالي است كه كوتاه ترين سطرهاي شعر اله مرادي،بلند ترين فريادها را مي زند: بسوز از جرعه هاي خويش بر چهره ي اين گل غبار بهار هاي تشنه... شعر (اله مرادي) شعري شعورمند و خلاق است كه نهيبي به روح خواننده ميزند.وي با اشعار زيباي خود به نهوعي هستي شناسي در شعر رسيده و اين مساله را مديون اين است كه دست خود را در بكارگيري كلمات بازگذاشته است. شعر وي فضايي ما بين شعر ناب و حجم است و به نظر من وجه تشابه اله مرادي و يدالله رويايي كه هر دو شاعر در نهايت با بياني منفعل به كشف معنا مي پردازندشگردها و تكنيك هايي كه وي در اشعارش بكار ميبرد بسيار زيبا و به ياد ماندني است.در اشعار يك دهه ي اين شاعر از (پست مدرنيسم)دوران.سطر سطر شعرهايش را آذين مي بست.در شعر زيباي(عكس احمد رضا احمدي)كه حتي اسم شعر هم مدرن محسوب مي شود،شاعر گريزي به ساختار(پست مدرن)ميزند: مي خواهد در يك برگ از عطر بهار نارنج كاستي بگيرد از خوش سيمايي با چشمي از پاره هاي باد تاك را در تورم پلك ها نشان دهد جهت گيري مثبت،نوعي زيبايي حقيقي را به شعر بخشيده است تا جايي كه شعر هرگز پراكندگي كلامي نمي يابد.در اين شعر كه به عقيده ي بنده نقطه ي اوج و توانمندي شعر اله مرادي محسوب مي شود گويي شاعر در مقابل تمام هستي شعر نشسته است.اله مرادي در بكارگيري از جملات اشعاري يك استاد به تمام معناست.(پاره هاي باد،تورم پلك ها). حس برانگيخته كردن تفحص فكري خواننده در اين شعر هويداست و بعد از جمله ي(اسكلت مانده از)؟شاعر جمله را ناتمام و بدنبال معنايي مستقل براي سطر بعدي مي رود.در كل اين شعر با ساختاري قوي و منسجم تعجب خواننده را برانگيخته مي كند.اما اشعار كوتاهي كه اين اواخر با نام(واكنشهاي خيامي)از اين شاعر مسجدسليماني در مطبوعات منتشر شد نوعي شعر رمانتيك بودند كه كمتر در اشعار اله مرادي مي بينيم: روز است روز بلور دود زده ي ماه بر بام مثل همه روزها پنجشنبه! او ديگر مويي ندارد دو پلك و استخوان و جوانه هاي بيد بر گونه هاي سنگ آنچه در اين شعر زيبايي را به نقد مي كشد حس تاكيدي شاعر است.اله مرادي مي توانست بگويد: روز است بلور دود زده ي ماه اما مي گويد: روز است روز و روز بودن واقعه را به خواننده متحمل مي كند.اعماق وجود آدم به درد مي آيد وقتي يك شاعر مي گويد: او ديگر مويي ندارد چه سرنوشتي در انتظار اين شاعر است كه فردا را بمبست مي بيند و مي گويد:مثل همه روزها پنج شنبه.شعر زيباي ديگري كه نظرم را جلب كرد اين بود: آمدن مثل سه شنبه رفتن مثل با قطار پا در ركاب رويات جا مي مانم. كسي كه يك روز سه شنبه بيايد و شاعر را در اوج بهت و رويا فرو ببرد قطعا فردي ست كه آنقدر براي شاعر اهميت داشته كه در تفكرات وي به تصوير كشيده شده است اما اينكه چرا اشعار كوتاه به(واگشت هاي خيامي)نامگذاري شد بيشتر به دليل اين است كه خيام در سرودن رباعي چيره دست بود و اله مرادي با سرودن رباعي هاي مدرن فضاي زيبايي به شعرهايش بخشيده است. آيا انتظار د راشعار اين شاعر جنوبي روزي به پايان خواهد رسيد؟سوالي ست كه هيچ خواننده اي براي آن پاسخي نمي يابد.
|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 ساعت 21:38
«خواستگاري» رحمت طبق معمول هر روز ز كارگاه نجاري برگشت.پالتوي خاكستري و كلاه مخمل دوز قرمزش را در آورد،فنجان شير داغي كه مادرش از قبل روي ميز كوچك چوبي كنار اتاقش گذاشته بود،را سر كشيد و بدون اينكه به كربلائي و ربابه خانم سلامي بكند،با صداي بلند گفت: ـ ميرم بخوابم خيلي خسته ام،خواهشا" يه خورده يواشتر! كربلائي عينك هاي ته استكاني اش را درآورد و با حالتي مضطربانه به ربابه گفت: ـ بايد براي اين پسر آستين بالا بزنيم بچه كه نيست 38 سالشه.پير شده ديگه هيشكي زن بش نميده ها! ربابه كه داشت چاي مي ريخت،گفت: ـ لعنت بر آأم هيچي نفهم.من هر وقت سر صحبت را باز مي كنم ميگه:دختر حاج عباس چشمش خله...دختر ميتي چاقه...دختر دائي حبيب زياد خوشكله،زن خوشكل به درد من نمي خوره.فردا حال و حوصله ي دردسر را ندارم...اصلا"كربلائي!دختر خواهرم منيجه ، عينهو يه دسته گل،اما شازده ميگه بي سواته!آخه بگو لامصب تو مگه خودت يه ديپلم فزرتي بيشتر داري؟ رحمت روي تخت دراز كشيد.صداي مادرش را مي شنيد كه يكريز حرف مي زد.بعد توي فكر رفت و با خودش گفت:اونقدر پير نشدم و پلكهايش را آرام بست. سمبر دختر دايي حبيب دسته گلي سرخ و صورتي روي ميز گذاشت.بوي خاك اره و صداي برش چوب هاي نازك،هُق آدم را در مي آورد.رحمت يك نگاه به سمبر كرد و يك زير چشمي به گل.اره برقي را خاموش كرد و با كم حوصلگي گفت: دختر دايي دست از سرم بردار.به خدا كلافه شدم.آخه مگه رسم زمونه عوض شده؟ لااله الا الله به چه زبوني بگم،تو عين خواهر مني.يعني من اگه يه آبجي داشتم با تو هيچ فرقي نمي كرد.من نمي تونم با تو ازدواج كنم. سمبر كه از خجالت سرخ شده بود،گفت: داشتم از اينجا رد مي شدم گفتم خسته اي،سري بهت بزنم:زبونم لال من كي گفتم... رحمت گفت:همين كه گفتم.دست از سرم بردار...خدا روزيت رو جاي ديگه اي حواله كنه...برو بذار به كارم برسم. سمبر گفت:رحمت به خدا آبروم تو محل رفت پسرجواد كاسب سر كوچه مهندسه،خواستن بيان خواستگاري ،تحقيق كردن گفتن اين دختر ناف برون رحمته.همه جا هُو زدن كه ما دو تا نامزديم.اون شبي هم كه كربلائئ اومد و گفت رحمت كه از خدمت برگشتتو بايد عروس من بشي،زينت و فاطمه و هما زنِ بهرام پاشَل اونجا بودند.همه با لبخند به من نگاه مي كردند.حالا زير قولت زدي؟يادته توي سربازي زنگ مي زدي و مي گفتي تنها نگراني ام توئي كه يك موقع ازدواج كني.حالا 10 سال گذشت وامروز و فردا مي كني.من براي خودم نميگم،مردم حرف در ميارن.رحمت خون جلوي چشمانش را گرفته بود...با ناراحتي داد زد :گمشو برو بيرون...دختره ي كيمند،ميخواي خودت رو بچپوني به من؟سمبر هاج وواج رحمت را نگاه ميكرد.از خجالت چادر سفيدش را جلو صورتش گرفت و با گريه كارگاه را ترك كرد.چند تا كارگر هم ايستاده بودند و نگاه مي كردند.رحمت با ناراحتي گفت:- چيه؟ برگرديد سر كارتون، و دست گل را با عصبانيت به بيرون پرت کرد.دمدمای غروب بود که به خانه رسید وبدون اینکه به حرفهای کربلایی وربابه گوش کند يك راست به رختخواب رفت. وقتي خواست بخوابد ياد آخرين نگاه سنبر افتاد. صنبر بعد از قيل وقال رحمت هيچي نگفت. فقط خجالت زده و كنف مثل لبو سرخ شد. اول نگاهي عميق به رحمت كرد بعد چند قطره اشك از گوشه چشمش چكيد... رحمت ياد نگاه معنا دار سنبر افتاد. نگاهي كه انگار از ته دل رحمت را نفرين كرد... و آرام آرام خوابش برد. صبح زودتر از هميشه بيدار شد كه سفارش هاي ميز و نيمكتش را به موقع تمام كند. پتو را كه كنار زد با صحنه عجيبي مواجه گرديد. دست و پايش مثل يك سگ پشمالو آغشته به مو بود. فكر كرد دارد خواب مي بيند دستهايش را به چشمش ماليد اما به جاي انگشت پنجه هاي نرم سگ بود، بيا وحشت بلند شد جلوي آيينه رفت اما ... تمام اجزاي بدنش سگ شده بود. اول باور نمي كرد ولي وقتي خواست داد بزند به جاي كلمه كربلايي گفت: هاو هاو ... به در و ديوار زد... اما رحمت سگ شده بود! او حتي نمي توانست حرف بزند اين ور و اون ور كرد خودش را بلند كرد به پايين تخت انداخت اما انگار نه انگار... رحمت سگ شده بود اما مي توانست بشنود ديگران چه مي گويند. به همين خاطر وقتي صداي مادرش را از پشت درب شنيد كه گفت: رحمت، مادرجون چرا اينقدر سروصدا مي كني؟ دنبال چيزي مي گردي؟ اما رحمت لام تا كام حرف نزد... ربابه دوباره صدا زد: رحمت مادرجون گفتم دنبال چيزي مي گردي؟ چرا سر كار نرفتي؟ ربابه كه از جواب ندادن رحمت نگران شده بود در را باز كرد ولي با صحنه عجيبي روبرو شد يك سگ زرد پشمالو به جاي رحمت روي تخت چمباتمه زده بود. سگ پشمالو چشم در چشم ربابه دوخت. او خواست بگويد مادر منم رحمت! اما به جاي حرف زدن پارس كرد.ربابه جيغ زد و در را بست چند لحظه بعد كربلايي با زير شواري راه راه و كلاه سبز يشمي در را باز كرد و گفت: - امان از دست اين بچه! چهل سالش شده، صبح زود مي ره سر كار و يه سگ مي ياره تو خونه! آخه من از دست تو چي بگم پسر!؟ بعد با عصا به كمر رحمت زد و گفت : چخ برو گمشو ... جاي سگ بيرون حياته... آخه بگو رحمت خدا بگم چي كارت نكنه... سگ مياري تو خونه...! رحمت مي خواست بگويد آقاجون منم ، كه كربلايي چند تا عصا به كمرش زد... رحمت زوزه كشيد و به بيرون دويد. بد كز كرد سر كگه . دو نفر از بچه هاي محله با ديدن او شروع كردند به سنگ پرتاب كردن . يكي از سنگ ها به پاي راستش خورد كه از درد به خودش پيچيد. ناله اي كرد و زير ميز فلزي مغازه جواد آقا كاسب محل رفت. همان كه پسرش خواستگار سمبر بود . رحمت لحظه اي آرام گرفت . كوثر يكي از زن هاي محله به او گفت: - جوات ، اين دختره سمبر حيفه به خدا... براي پسرتون يه دستي بالا بزنيد... ماشاا... پسرتون مهندسه خوشتبيه و هم وضع ماليش خوبه . جواد در حالي كه بيرون آمد تا از روي ميز رنگ رو رفته مغازه گوجه سوا كند و به پيرزن بدهد گفت: - اين پسره پسر كربلايي... اسمش از كوچيكي روي سنبر بود زشته فردا هو و جنجال دنبالش باشه.ناگهان زير ميز سگي را ديد كه آرام گوشه اي كز كرده است.جواد گفت: - چخ ... برو گمشو هر روز يك سگ ولگرد مي ياد تو اين محل.... معلوم نيست شهرداري چكار مي كنه... و با يك گوچه گنديده به سر رحمت كوبيد. رحمت زوزه اي گشيد و فرار كرد . انتهاي كوچه بچه هاي محله با سنگ به دنبالش راه افتادند. رحمت خودش را روبروي خانه دايي اش رساند. هر چه قدر تقلا كرد حرفي بزند نتوانست زوزه اي كشيد و زن دايي و چند تا از پيرزن هاي محل مشغول سبزي پاك كردن بودند هرچي چشم چشم كرد تا سنبر را ببيند نديد. زن ها درباره سنبر و رحمت صحبت مي كردند. زن دايي در حالي كه چادر سفيد و گل گلي اش را دور كمر پيچيده بود گفت: - والله چي بگم؟ پسره مي گه نميخوام. خوب بگو خواهر اگر نمي خواستي چرا اومدين خواستگاري كه اين طور توي مردم بپيچه ؟ تازه بعد از ده سال نومزدي حالا مي گه نمي خوام... آخه مردم چي مي گن. رحمت بلند شد و لنگان لنگان آنجا را ترك كرد پيش خودش گفت: بروم كارگاه شايد توانستم كارگرهايم كه مثل سگ از من مي ترسند بگويند اين منم ، اوست رحمت. كمال و جمال دو برادر دوقلو بودند كه از دهات امده اند و شبها همان جا مي خوابيند، تازه با ديدن او رحمت را با لنگ دمپايي نشانه رفتند. كمال با خنده گفت: - چيه اقا سگه؟ با رحمت كار داري؟ و جمال ريسه مي رفت. رحمت خواست داد بزند: احمق ها منم اوستاي شما... رحمت! اما به جاي اينكه حرفي بزند پارس كرد. رحمت كه جوش زده بود با پنجه توي صورت جمال زد . جمال هم چوبي برداشت و به جانش افتاد رحمت پا به فرار گذاشت و ناله اي كرد ناگهان سنبر را ديد با يك دسته گل سرخ و صورتي به طرف كارگاه مي رود. رفت جلويش. اشك توي چشمانش حلقه زده بود با دندانهايش گوشه چادر سنبر را كشيد اما سنبر مثل بقيه نبود كه چخش كند لگدش هم نكرد فقط گفت: - سگ بيچاره، گرسنه اي؟ من چيزي با خودم ندارم كه به تو بدهم . اما رحمت همچنان زوزه مي كشيد و به پر و پاي سنبر مي پيچيد... سمبر ايستاد. رحمت هم له له زنان روبرويش ايستاد. سمبر گفت : كاش من هم مثل تو چيزي نمي فهميدم ، اخه مي دوني چيه... نه تو كه نمي دوني! منو رحمت ناف برون هم بوديم. خيلي دوستش داشتم اما او زير همه چيز زد. شايد هم كس ديگري را مي خواهد زور كه نيست. حالا هم اين گل ها رو آوردم براش تا براي هميشه ازش خداحافظي كنم. مي خوام از اينجا برم براي هميشه...برم اصفهان پيش مادربزرگم . رحمت نمي دانست چكار كند شروع كرد به پارس كردن يعني كه نرو . بمان. اما سمبر حرفش را نمي فهميد.او رفت و رحمت از ته دل زوزه تلخي كشيد. ***** ربابه گفت: رحمت .... رحمت .... مادرجون بلند شو! رحمت در حالي كه به شدت عرق كرده بود از خواب پريد و گفت: - مادر من سگ نيستم، رحمتم. نمي دانم چه شده كه اينجوري شد، شايد نفرين سمبر بود شايد هم... لااقل تو يكي باور كن. ربابه گفت: رحمت هزيان نگو سگ چيه؟ - بچه بلند شو اينقدر نخواب سفارشات مونده . بلند شو مادرجون. رحمت با تعجب خودش را ورانداز كرد . نگاهي به دست و پايش كرد. ديد پنجه ندارد. پشم سگ هم نيست. دست و پاي خودشه گفت: خدايا، شكرت. عصر همان رو زرحمت به اتفاق كربلايي و ربابه با يك جعبه شيريني و يك سبد گل زيبا براي تعيين مراسم عقد و عروسي به خانه دايي حبيب رفتند. سمبر يك تكپوش سرخ و صورتي تن كرده بود.
|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 ساعت 0:29
«ته تقاري» هواي روستاي«اُوكاسه»داغ داغ شده بود. برگ درختان به خاطر حرارتي كه از فرط گرما بلند مي شد خشك شده بودند.تا چشم كار مي كرد صحرا بود وآفتاب به شدت هر چه تمام تر شعله هاي زجرآورش را به كوه هاي مجاور روستا مي پاشيد.«صفر»چوب بلوط روغن زده اي را كه در دست داشت با ناراحتي به سمت سنگ روبرويش پرتاب كرد.انگار نه انگار نازي بره ي سفيدي كه خواهرته تقاري اش بزرگ كرده بود،ديروز عصر ميان گله ورجه و ورجه ميكرد.صفر مدام با خود كلنجار ميرفت: ـ حالا جواب خواهرم را چه بدهم؟.... تقريبا" نصف كوه و بيابان را دنبال بره ي كوچكش زير پا گذاشته بود اما انگار زمين دهن باز كرده و نازي را بلعيده بود.آخرين قطره هاي آب قمقمه ي پلاستيكي سفيد رنگش تمام شد.صفر تلوتلو كنان با لباني ماسيده و خاك گرفته،آخرين مكانهايي كه فكر ميكرد بره ي سفيد آنجا بيتوته كرده باشد را سركشي كرد.اهل روستا همراه خانواده صفر از شب قبل كه او به خانه برنگشته بود،به صورت دسته هاي دو و سه نفري كوه دلا را زير پا گذاشته بودند اما هر چه بيشتر جستجو مي كردند كمتر مي يافتند.آفتاب به شدت مي تابيد و صفر همچنان در جستجوي بره ي كوچكي كه خواهرمعلولش شب ها كنار خود مي خواباند،بود. ساعت ها سپري مي شدند هر كدام از اهالي روستا از يك طرف رفتند تا سرانجام جانممد فرياد زد:يا امام هشتم، «صفر»! بره ي گمشده ته تقاري زير سايه ي تخته سنگ اشكفت كنار چشمه ي زلالي كه از دل كوه جوشيده بود،آب مي خورد اما صفر نرسيده به چشمه از شدت تشنگي مرده بود. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 12:42
«آن پنج شنبه يادت هست» به ظرافت لبانت،ابرها كوه را به آغوش كشيده اندوُ شهر با ديوارهاي قد كوتاهش به لرزه در آمده است. با تصوير مبهمي از تو،قلبها شروع به تپيدن كرده اند فصلها رنگ باخته اند و من لباس جاهليت پوشيده ام آن پنج شنبه يادت هست؟ :لباس تيره به تن داشتي و خدا به يمن آمدنت،جاده را با گريه فرش كرده بود اكنون كجايي؟ يعني اين نامه هايي كه براي تو نوشته ام ميان اين همه مه وُ لبخند،بيهوده است؟ |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 12:40
«نه خنده ام مي گيرد،نه گريه» از نوشيدن خيال تو يك پيك باقي مانده است آخرين نرگسي را كه به من دادي روي ميز گذاشته ام آرامشي ابدي شعرهايم را فرا مي گيرد سيگاري مي گيرانم و با ياد تو حلقه حلقه دود مي شوم نه خنده ام مي گيرد،نه گريه. مي خواهم تصويري از تو روبرويم باشد آخرين جرعه را هم به سلامتي تو مي نوشم و وانمود مي كنم هنوز هم دوستت دارم. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 12:39
«من آدم برفي شدم» برف مي باريد و تو از پنجره برايم دست تكان مي دادي سالها گذشت پرندگان كوچ كردند،گل ها مردند و من آدم برفي شدم حالا كه از كنار آن پنجره كه عبور مي كنم مي ايستم و به احترامت فاتحه مي خوانم |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 12:39
«چهار راه ژكوند» بيا امتحان كنيم اگر سرت را به ديوار بكوبي چه اتفاقي مي افتد؟ الف:پاندول جمجمه ات توليد صدا مي كند. ب:تابستان به مهماني خورشيد مي آيد وُ سه ماه وُسه روز بعد مي ميرد تا پاييز ويرانگري اش را آغاز كند ج:ديوار دبستان روبروي خانه ات را كه بنگري،پوسترهاي تبليغاتي خميازه مي كشند. د:در چهار راه ژكوند،چراغ سبزبه رانندگان لبخند مي زند. همه ي گزينه ها غلط است! من فكر مي كنم تو همان پيرمرد خنزرپنزيري بوف كور مي شوي كه مشتي از جواني اش را ريخته است به نقاشي دختري با چشمهاي برهنه و خواب نيلوفري كبود در انتظار تعارف دستي. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 12:39
«چهار راه ژكوند» بيا امتحان كنيم اگر سرت را به ديوار بكوبي چه اتفاقي مي افتد؟ الف:پاندول جمجمه ات توليد صدا مي كند. ب:تابستان به مهماني خورشيد مي آيد وُ سه ماه وُسه روز بعد مي ميرد تا پاييز ويرانگري اش را آغاز كند ج:ديوار دبستان روبروي خانه ات را كه بنگري،پوسترهاي تبليغاتي خميازه مي كشند. د:در چهار راه ژكوند،چراغ سبزبه رانندگان لبخند مي زند. همه ي گزينه ها غلط است! من فكر مي كنم تو همان پيرمرد خنزرپنزيري بوف كور مي شوي كه مشتي از جواني اش را ريخته است به نقاشي دختري با چشمهاي برهنه و خواب نيلوفري كبود در انتظار تعارف دستي. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 12:39
«پاييز» برگها از دستان تنومند درخت خود را به پائين پرتاب مي كنند تا تو از اين خيابان عبور كني وُ بر ته كفشهايت بوسه بزنند. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 12:39
«چشم كلاغي!» خنده هاي خُمارت براي ماه آبرويي باقي نگذاشته است و چشم هايت كه هميشه در مسير نگاهم خيس مانده اند. دلم براي روز عاشق شدنم تنگ شده وآن چشماني كه نيمه ي ديگر كلاغ بودند سخت بر من سنگيني مي كنند. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 12:38
«گل سرخ» خيال كردي همه چيز را فراموش مي كنم با خاطراتي كه در من مدفون شده است؟ روزي كه خانه ام را ترك كردي تو را الهه ي شعرهايم كردم بگونه اي كه هيچ شاعري نكرده بود اكنون ببين! تنها نشسته ام و از گذشته،گل سرخي كه بر موهايت مي بستم برايم به يادگار مانده است. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 12:38
«چوپاني كه خواب يك گله غزل مي بيند» وقتي در گورستان متروك واژه ها قدم مي زنم تعجب مي كنم چرا تكليف شعرهايم را مشخص نمي كني؟ اين جا كسي نيست كه به سلام من پاسخ بگويد؟ يعني اين نامهاي سنگي نمي توانند شعر شوند؟ از من بپرسي مي گويم: نگاه گيج همين درختان شعر است من كه نمي خواهم بي دليل سكوت سرد گورستان را در شب يلدا با چند سوسن به خواب نيامده گره بزنم و بگويم شعر نوشته ام! خود مانيم! اين جا چقدر تاريك است شبيه اعماق شعرهايم و روياهاي ساده ي چوپاني كه خواب «يك گله غزل» مي بيند! |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 12:32
«من گناهكارم» انگار هزار سال پيش بود از من خواستند روبروي تو نايستم و كنار ساحل چشمانت قدم نزنم چرا كسي نمي فهمد؟ دوست داشتن را از من منع كرده اند يادم مي آيد زنبورها از چشمانت عسل مي نوشيدند و خدايان گناه مردماني راكه ميان هلال ابروانت عبادت مي كردند بخشيدند اكنون ديگر چه كسي را دوست داشته باشم وقتي پروانه اي ميان گريه هايم مي ميرد وقتي كبوتري افسرده،سراغ تو را از من مي گيرد... به مرگ بگوئيد من گناهكارم سالهاست براي مردن سراغ تو را مي گيرم درنگ نكن آنهم در سرزميني كه هزاران سال پيش خودم را فراموش كردم يادت مي آيد: مهمان ناخوانده يك شب وحشي بوديم ماه خميازه مي كشيد و زمستان ،اشكهاي بي مجالش را كنار سكوت خيابان مي ريخت كجاست تابستان نخستين نهالي كه بر پيشاني ام كاشتي؟ عشقي كه روزي براي من بود و اكنون از يادها رفته است ـ لطفا" سكوتي عميق!... تنها صداي ناله ي شاعري از دوردست شنيده مي شود كه دوست داشتن را برايش منع كرده اند پناه بر خدا اين جا لبخندها همه مصنوعي ست و پائيز تن تو سوگند ياد كرده كه ديگر برگهاي خاطراتمان را فرو نريزد من اكنون دست و پا مي زنم ميان باتلاق اندوهت و فكرمي كنم كه كاش هزار سال پيش مرده بودم تا... تا بدنم را به تنديسي تبديل كنند، تا ببيني سربازان چگونه نخستين كوچه ملاقاتمان را محاصره كرده اند باد مي آيد و صداي فرو ريختن برگها از دستان درخت شنيده مي شود مي گويند :زمستان امسال وحشي تر ازهميشه است قرار است در مسجدسليمان برف ببارد و من در تازه ترين شعرم تو را عبادت كنم. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 12:32
«دريا» مي ترسم دريا صداي گريه هايم را بشنود اصلا لعنت بر همه ي واژه ها جز چهار حرف نام تو كه «ايكاروس»را غرق كرد. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 12:31
«لعنت بر تو پليس سِويل» كنار قهوه خانه ي دوميل شلوغ شده لوركا به اتهام قتل داش آكل بازداشت مي شود لعنت بر تو پليس «سـِويل»! ساعت 5 عصر مي خواهند لوركا را تير باران كنند تبخال سفيد آسمان گريه مي كند اما طوطي پرده از راز جنايت بر مي دارد: ـ دقايقي قبل از مرگ،داش آكل با هيبتي خونين گفت: «مرجان تو مرا كشتي!» پليس جنايي مرجان را دستگير مي كند و لوركا آزاد مي شود.... عبور مي كنم از اين دقايق نكبت بار انتظار ساعت 5 عصر با لوركا قرار گذاشتم مي خواهم بروم فلكه« نمره يك» و بگويم لوركا هم دوستت دارد اين سطور ناپيوسته را بردارم اما چه مي شود تو را كه ناي كلماتم را بريده اي؟ |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 12:31
«نامهاي سنگي» از چشم هاي تو پنهان زير همين درخت گيج كه به شعرهايم حسادت مي كند روياهايم به خواب نامها و نگاه سنگها دل بسته است . با تو حرف مي زنم كنار همين گيس هاي نارنجي غروب كه شالي از ستاره به خود پيچيده است كاش گريستن پروانه ها را تماشا مي كردي مي شنوي ؟ مي گويم در آغوش همين آسمان كه رازهاي تورا به يغما بُرد گريه هاي چند پروانه آدمي را ديوانه مي كند آه.... مرا ببخش كه بر بالينت نشسته ام و بي دليل با مشتي گور سخن مي گويم... |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 12:31
«شعر» طبل تو خالي است به همين دليل اين كاغذ باكره با خودكار من آبستن نمي شود! |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 12:28
«تنها بهانه» چه فرقي مي كند ضميري منزوي باشم يا ميان حروف الفباء راهم ندهند تنها بهانه ي زندگي ام ميان اين همه حرف ابتداي شبنم وُ انتهاي خستگي آفتاب است تو پيراهن نارنجي مي پوشي وُ من در كابوس آمدنت شاعر مي شوم وُ پنج شنبه ها در گورستان «چهارشنبه»جذب نامهاي خاكستري گريه مي كنم بعد غروب جمعه كه آسمان پالتوي نارنجي مي پوشد از كنارم مي گذري وُ چيزي در همين حدود چه دارم مي نويسم! مدتها پيش مرا ميان حروف الفباء بيرون كشيدند.... |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 16:25
«به روزهايي كه بي اسفنديار كاشاني گذشت» «عينك شكسته» پناه بر خدا!... ساعت ديواري عمر هزار ساله دارد وُ اين خانه كه مي گويند قدمگاه تو بود كنار آفتاب بي مسافر مانده. تنها عينك شكسته ات پاسخگوي سؤالات من است. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 16:25
«مي خواهد باران ببارد» يك توده ابر آسمان واژها يم راسياه كرده است يعني مي خواهد در سطرهاي پاياني باران ببارد پالتو و چترت را بردار و آهسته به سويم بيا جايي ميان حاشيه ي نگاهت تنها نشسته ام مي بينم كه عبور مي كني از ميان دفتر شعرم بي آنكه بداني يادت را سالهاست در قبرستان دلم مدفون كرده ام حالا باران مي بارد و سر تا پايت خيس مي شود. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 16:24
«دقايقي كه بي تو گذشت» دو شراره آتش بودند هنگامي كه كوچ كردند و من هرگز نتوانستم بفهمم آن چشمان عجيب چه رنگي داشتند آن شب كه رفتنت را از پشت پنجره ديدم نطفه ي آخرين گريه ام شكل گرفت و آن چشمهاي عجيب براي هميشه در حياط خلوت ذهنم خانه كرده اند نفرين بر دقايقي كه بي تو گذشت... |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 16:24
«يك روزي كه در تهران برف ببارد» روزهاي كولاك و برف تهران گذشت تا ما كوليان كهنسال از هم گسستيم. روزهاي فراموش شده «دوستت دارم» يادم هست وقتي مي خنديدي ،قمريان سالها نگاهت مي كردند و يك شعر ناب از پشت برج سر به فلك كشيده ي آزادي به سراغم مي آمد تا باز هم تو را در سطر سطر شعرم تحسين كنم كه قرار بود با هم بميريم نه؟ من كه مُردم،تورا هم در سطرهاي پاياني به قتل مي رسانم تا حساب اين شعر،پاك پاك شود! كه بگويم:نه كسي آمد،نه كسي رفت اين گيسوان آغشته به خون هم از آن كسي ست كه به فراموشي سپرده شد گفتم:روزهاي كولاك و برف تهران گذشت اما تو آفتاب كويري مسجدسليمان يادت نيست: ظهر بود،دم دماي خدا بود و مرداد بي باور،شانه هاي پير شهر ما را شكسته بود... خيال كردم يك فوج قمري از زيارت نگاه تو بر مي گردد اما جنگ بود و شايد موشك نگاه تو بود كه بسان باران مي باريد و ما در خونهايمان غلطيديم تازه شده بود يك روزي كه درتهران برف ببارد و گونه هايت آذرخش شبهاي تاريك مسجدسليمان شود راستي تا حواسم پرت نشده بگويم من ماندم و اين سطرهاي بريده،بريده وتو راه گريزي نداري بايد به قتل برسانمت تا حساب اين شعر پاك شود دريغ! دست و پايم قطع شده است سالي كه نخستين موشك نگاهت در خانه ي ما فرود آمد.... |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 16:24
«دفتر شعر» دفتر شعر رنگ پريده ام روي ميز خميازه ميكشد و شب با چادر هميشگي اش رخسار پنجره را سياه كرده است خبر مرگ مرا به زودي خواهي شنيد دستان ظريفت را به من بده آنوقت جدي تر از هميشه روي صندلي بنشين و شعرهايم را بخوان بعد لبخندي بزن و به فكر فرو برو اگر واژه ها به شكل هيولا دنبالت دويدند بلند شو و دفتر شعرم را پاره كن. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 16:23
«دفتر شعر» دفتر شعر رنگ پريده ام روي ميز خميازه ميكشد و شب با چادر هميشگي اش رخسار پنجره را سياه كرده است خبر مرگ مرا به زودي خواهي شنيد دستان ظريفت را به من بده آنوقت جدي تر از هميشه روي صندلي بنشين و شعرهايم را بخوان بعد لبخندي بزن و به فكر فرو برو اگر واژه ها به شكل هيولا دنبالت دويدند بلند شو و دفتر شعرم را پاره كن. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 16:22
«پرده صورتي رنگ» من آن شب را از ياد نمي برم: جامهاي خوني بازي شطرنج بهشت خيالي كه با شعرهايم ساختم و نخستين نگاه هراس آلود تو از پشت آن پرده ي صورتي رنگ. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 16:21
«شطرنج» شطرنجي كه ما آماده ي مبارزه بوديم گوستافلوبر را با موهاي تاس و سيگار برگ روبرويمان نشاند تا سربازهاي زيك زاك خانه هاي قديمي به دستور شاه قدرتمند گوش به زنگ بمانند وزير از صفحه حذف مي شود قلعه هاي جاسوسي مبادله و فيلهاي قدرتمند،زندگي را زير پاشنه هاي پولاديشان له مي كنند كه بگير و ببند دستوره! تا لعنتي ها سفليس بگيرند. اين بازي برنده اي نخواهد داشت مادام بواري! |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 15:28
«سانسور» تك ... پوك! سانسور شد خبر مهمي دارم كاغذهاي نانوشته فكر پوكت سانسور شد قلبم دونيم مي شود نيمي سياست و نيمي دين ــ حرفهايم كجا رفت آقا؟ شعرهايم؟ وقتي دين از سياست جدا شد (اراجيفت )مجوز مي گيرد. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 15:28
«29 خرداد» همه چيز رويا شده بود ابرها پاره شدند و گل آفتابگردان كه خود را به جاي خورشيد معرفي كرده بود نعره مي كشيد يك پا جلو_ يك پا عقب و بانوان بدين منوال دربدري يشان را به لرزه در آوردند نقش پادشاهان بر كتيبه ها محو شد و همين چند ساعت الكي خوش،زبانزد همه ي دنيا شده بود شبي كه بدنيا آمدم . |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 15:28
«سينما ركس» درها رو كيپ كنيد...برنامه ي بعدي جنگه تا جمجمه ها به نيابت يك ملت،گوشي دستشون بياد فيلمي در كاباره ي مشهور شهري كه پاريس را توي جيب ساعتي اش مي گذاشت دود آتش و مرگ! چه خِروپُف هاي وحشتناكي در گوش تماشاچيان به راه نينداخته بود متاسفم:شاخ گوزنها توي درخت گير كرده است _نصرت!بليط فروشي سينما؟آخه اين چه قيافه ايه مرد؟! و جمجمه هاي سوخته توي اتاق عمل به خواب زمستاني فرو مي روند. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 15:27
«بازي» بوي عطر پيراهنت مي آيد به گمانم از اين كوچه عبور مي كني پرده ي اتاق را كنار مي زنم تا دزدكي نگاهت كنم عشق با چشم هايي باكره در من تدفين مي شود از خانه ي همسايه صداي شيون بلند شده است بيرون مي دَوَم دارند تو را با آمبولانس مي برند اين بازي هم تمام شد |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 15:27
«كارتون» اكنون آقاي پندلتون،سر فصل جديدي از كارتون هاي عاشقانه را تدريس مي كند كودكان چشمهاشان به صفحه ي جادويي ميخكوب است بي خبر از اين كه آگهي هاي بازرگاني در اتاق فرمان به كمين نشسته اند تا تفكرشان را تير باران كنند. با چاقو،نفرين،نامردي...بكشيد،ما هم مي ميريم آب از آب تكان نمي خورد تازه لوك خوش شانسي هست تا در دو لولِ بي خيال غم فوت كند و همه را ميان رقص هاي كانال هفتم سوئيس، فرو تاب بدهد. در ضمن آلت قتاله ي مرا فراموش نكنيد. دست شما هم كار مي دهد. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 15:27
«نقاشي» به :سليمان هاروني رنگ پريده ي يك ميت در هياتي از كوبيسم خيابان كوكب شرقي را معروف كرده است دست مي گيرند: اي آب زير كاه ،اين دري وري ها را چگونه مي نويسي؟ و داريوش كبير خواب هاي هارون الرشيد را چنگ مي زند بيلاخ!خورديش رفيق؟ اين جا تهرونه و آن دختري كه زير آپارتمان هاي شط سورئاليت قدم مي زند،برايم تكراري نمي شود هرگز و سه جفت چشم تا روبرو شدن با همديگر قلوچ مي مانند. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 15:26
«كنكور » خوابت نمي برد و با چشم هاي پُف كرده تست مي زني _عالي بود مادر امتحاني كه به عاقبتت گره خورده است و برنده كه نباشي،منطقه ي سه نبوده اي يا برادرت توي شيميايي حلبچه نمرده است. با ولع مي گويي پزشكي تو كَتشه و فردا كه روزنامه ها را مرور مي كني زكي! جايي براي تو در نظر نگرفته اند _عيبي ندارد مادر... سال آينده راستي،سوال آخر نوشته بود شما يابو هستيد يا بوي نخود سياه از كجا بلند مي شود؟ |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 15:26
«زن» به عادت ماهانه مي خندد وقتي پيله مي شوم عشقت منو كُشت فرتي،دعوا مُرافه روي خانواده اش مي ايستد كه دوستش دارم چه كنم؟ عقدي با شهادت پليس مادر جهاز نمي دهد طلاق! مي خندد به فرداهايي كه آغوش او را باردار مي كنند. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 15:19
«هوو» همسراول حسادت مي كند:سهم من ناچيز است و تا بخواهي حرف عاشقانه بزني گير مي دهد: نع او لياقت ندارد پنهاني مي گويم فدات شم و همسر دوم توي دهانم غرق مي شود جاي من ديگر اين جا نيست هوس سوم پاسخگو باشد. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 15:19
«عكس هرمزعلي پور» عكس پيرمرد سبيلو را از جلو چشمانم برداريد وگرنه تبديل به شعري مي شود كه از عهده ي شما خارج است اين دوربين بي مصرف را از اين جا دور كنيد ساعت شما طه دار ديگر از جانم چه مي خواهد ؟ ايهاالناس دارم ديوانه مي شوم در اين خانه ي قديمي عمر من همين روزهايي بود كه با شما گذشت البت اين را هم اضافه كنيد فصل هايي كه مي نشستم و به دو چشم سياه فكر مي كردم باز هم در اين خانه ي قديمي كه توصيفش از خيالتان گذشت. راستي تا يادم نرفته بگويم يك نفر بيايد و عكس اين پيرمرد سبيلو را از جلو چشمانم بردارد وگرنه مجبور مي شوم با پاكن سبيلهايش را پاك كنم . |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 15:15
«شهرت» امضاء...پشت امضاء خون خودكارم هدر رفته است قبول نمي كنيد كه: (آقا توروخدا كتابتون رو برام امضاءكنين) ـچشم! اما بارآخر باشد از كنار خانه ي ما عبور مي كنيد حرف هميشگي شان است كه راهش چيست براي هميشه كنارتان ماندن؟ ـراهي دارد آقا؟ شهرت دردسر خوبي نيست البته بجنبيد ...من خودم را به مزايده گذاشته ام! |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 15:14
«سرنوشت» خانواده،دخترش را در ترشي مي اندازد تلفن نمي گذاشتش بيچاره از روزي كه پسرچشم آبي همسايه توي نامه نوشت I LOVE YOU تست هاي طبقه بندي لول مي خورد در مغزش گوشه ي ديگر،اشك هايي از ترس كه مبادا بي وفايي در بياورد تب،روي پيشاني اش نشست و عرق پوست انداخت براندام بالا بلندي كه چشم پسران را شهلايي مي كرد خلاصه؛ سرنوشت غم انگيزي داشت آخرين معشوقه ام. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 15:12
|