تبليغاتX
اجتماعی ادبي سياسي
اجتماعی ادبي سياسي
فرید مرادی_ نويسنده ومنتقد مسجدسليماني

«من گناهكارم»

 

انگار هزار سال پيش بود

از من خواستند روبروي تو نايستم

و كنار ساحل چشمانت قدم نزنم

چرا كسي نمي فهمد؟

دوست داشتن را از من منع كرده اند

يادم مي آيد

زنبورها از چشمانت عسل مي نوشيدند    و خدايان

گناه مردماني راكه ميان هلال ابروانت عبادت مي كردند بخشيدند

اكنون ديگر چه كسي را دوست داشته باشم

وقتي پروانه اي ميان گريه هايم مي ميرد

وقتي كبوتري افسرده،سراغ تو را از من مي گيرد...

به مرگ بگوئيد من گناهكارم

سالهاست براي مردن سراغ تو را مي گيرم

درنگ نكن

آنهم در سرزميني كه هزاران سال پيش خودم را فراموش كردم

يادت مي آيد:

مهمان ناخوانده يك شب وحشي بوديم ماه خميازه مي كشيد

و زمستان ،اشكهاي بي مجالش را كنار سكوت خيابان مي ريخت

كجاست تابستان نخستين نهالي كه بر پيشاني ام كاشتي؟

عشقي كه روزي براي من بود

و اكنون از يادها رفته است

ـ لطفا" سكوتي عميق!...

تنها صداي ناله ي شاعري از دوردست شنيده مي شود

كه دوست داشتن را برايش منع كرده اند

پناه بر خدا

اين جا لبخندها همه مصنوعي ست

و پائيز تن تو سوگند ياد كرده كه ديگر برگهاي خاطراتمان را فرو نريزد

من اكنون دست و پا مي زنم ميان باتلاق اندوهت

و فكرمي كنم كه كاش هزار سال پيش مرده بودم

تا... تا بدنم را به تنديسي تبديل كنند، تا ببيني سربازان چگونه

 نخستين كوچه ملاقاتمان را محاصره كرده اند

 

باد مي آيد و صداي فرو ريختن برگها از دستان درخت شنيده مي شود

مي گويند :زمستان امسال وحشي تر ازهميشه است

قرار است در مسجدسليمان برف ببارد

و من در تازه ترين شعرم تو را عبادت كنم.

|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 12:32 |