تبليغاتX
اجتماعی ادبي سياسي
اجتماعی ادبي سياسي
فرید مرادی_ نويسنده ومنتقد مسجدسليماني

 

«ته تقاري»

 

هواي روستاي«اُوكاسه»داغ داغ شده بود. برگ درختان به خاطر حرارتي كه از فرط گرما بلند مي شد خشك شده بودند.تا چشم كار مي كرد صحرا بود وآفتاب به شدت هر چه تمام تر شعله هاي زجرآورش را به كوه هاي مجاور روستا مي پاشيد.«صفر»چوب بلوط روغن زده اي را كه در دست داشت با ناراحتي به سمت سنگ روبرويش پرتاب كرد.انگار نه انگار نازي بره ي سفيدي كه خواهرته تقاري اش بزرگ كرده بود،ديروز عصر ميان گله ورجه و ورجه ميكرد.صفر مدام با خود كلنجار ميرفت:

ـ حالا جواب خواهرم را چه بدهم؟....

تقريبا" نصف كوه و بيابان را دنبال بره ي كوچكش زير پا گذاشته بود اما انگار زمين دهن باز كرده و نازي را بلعيده بود.آخرين قطره هاي آب قمقمه ي پلاستيكي سفيد رنگش تمام شد.صفر تلوتلو كنان با لباني ماسيده و خاك گرفته،آخرين مكانهايي كه فكر ميكرد بره‌‌‌‌‌‌ ي سفيد آنجا بيتوته كرده باشد را سركشي كرد.اهل روستا همراه خانواده صفر از شب قبل كه او به خانه برنگشته بود،به صورت دسته هاي دو و سه نفري كوه دلا را زير پا گذاشته بودند اما هر چه بيشتر جستجو مي كردند كمتر مي يافتند.آفتاب به شدت مي تابيد و صفر همچنان در جستجوي بره ي كوچكي كه خواهرمعلولش شب ها كنار خود مي خواباند،بود.

ساعت ها سپري مي شدند هر كدام از اهالي روستا از يك طرف رفتند تا سرانجام جانممد فرياد زد:يا امام هشتم، «صفر»!

بره ي گمشده ته تقاري زير سايه ي تخته سنگ اشكفت كنار چشمه ي زلالي كه از دل كوه جوشيده بود،آب مي خورد اما صفر نرسيده به چشمه از شدت تشنگي مرده بود.

 

 

|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 12:42 |