![]() فرید مرادی ليسانس فقه وحقوق متولد 1357شهرستان مسجدسليمان صاحب امتیاز موسسه فرهنگی انتشاراتی دلا خبرنگار وعضو شوراي نويسندگان روزنامه صبح كارون 1376_1378 چاپ ویژه نامه ادبی صبح کارون و گفتگو با منوچهر آتشی، سيد علي صالحي، هرمز عليپور ... راه اندازي روزنامه فرهنگ خوزستان 1380 پس از 3 سال با همكاري پژمان كيماسي. عضو شوراي نويسندگان روزنامه فرهنگ خوزستان 1380 تا 1381 خبرنگار روزنامه رسانه جنوب 1383 چاپ كتاب آدم برفي ها مي ميرند 1380 كتاب ( اراجيف) سال 1380 در شوراي مميزي وزارت ارشاد اسلامي متاسفانه مجوز چاپ دريافت نكرد. مجوعه داستان در دست چاپ با عنوان ( عاشق كشي).
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
سعيد مرادي
فرشيد خداداديان حبيب بهرامي روزنامه فرهنگ جنوب(ويژه مسجد سليمان) اردشير رضايي اسفنديار خدري داريوش مهدي پور هالو زال جلال اسفندياري مسعود ده نمكي بچه نفتون انتشارات دلا :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
اجتماعی ادبي سياسي
فرید مرادی_ نويسنده ومنتقد مسجدسليماني «ته تقاري» هواي روستاي«اُوكاسه»داغ داغ شده بود. برگ درختان به خاطر حرارتي كه از فرط گرما بلند مي شد خشك شده بودند.تا چشم كار مي كرد صحرا بود وآفتاب به شدت هر چه تمام تر شعله هاي زجرآورش را به كوه هاي مجاور روستا مي پاشيد.«صفر»چوب بلوط روغن زده اي را كه در دست داشت با ناراحتي به سمت سنگ روبرويش پرتاب كرد.انگار نه انگار نازي بره ي سفيدي كه خواهرته تقاري اش بزرگ كرده بود،ديروز عصر ميان گله ورجه و ورجه ميكرد.صفر مدام با خود كلنجار ميرفت: ـ حالا جواب خواهرم را چه بدهم؟.... تقريبا" نصف كوه و بيابان را دنبال بره ي كوچكش زير پا گذاشته بود اما انگار زمين دهن باز كرده و نازي را بلعيده بود.آخرين قطره هاي آب قمقمه ي پلاستيكي سفيد رنگش تمام شد.صفر تلوتلو كنان با لباني ماسيده و خاك گرفته،آخرين مكانهايي كه فكر ميكرد بره ي سفيد آنجا بيتوته كرده باشد را سركشي كرد.اهل روستا همراه خانواده صفر از شب قبل كه او به خانه برنگشته بود،به صورت دسته هاي دو و سه نفري كوه دلا را زير پا گذاشته بودند اما هر چه بيشتر جستجو مي كردند كمتر مي يافتند.آفتاب به شدت مي تابيد و صفر همچنان در جستجوي بره ي كوچكي كه خواهرمعلولش شب ها كنار خود مي خواباند،بود. ساعت ها سپري مي شدند هر كدام از اهالي روستا از يك طرف رفتند تا سرانجام جانممد فرياد زد:يا امام هشتم، «صفر»! بره ي گمشده ته تقاري زير سايه ي تخته سنگ اشكفت كنار چشمه ي زلالي كه از دل كوه جوشيده بود،آب مي خورد اما صفر نرسيده به چشمه از شدت تشنگي مرده بود. |+| نوشته شده توسط فرید مرادی در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 12:42
|