![]() فرید مرادی ليسانس فقه وحقوق متولد 1357شهرستان مسجدسليمان صاحب امتیاز موسسه فرهنگی انتشاراتی دلا خبرنگار وعضو شوراي نويسندگان روزنامه صبح كارون 1376_1378 چاپ ویژه نامه ادبی صبح کارون و گفتگو با منوچهر آتشی، سيد علي صالحي، هرمز عليپور ... راه اندازي روزنامه فرهنگ خوزستان 1380 پس از 3 سال با همكاري پژمان كيماسي. عضو شوراي نويسندگان روزنامه فرهنگ خوزستان 1380 تا 1381 خبرنگار روزنامه رسانه جنوب 1383 چاپ كتاب آدم برفي ها مي ميرند 1380 كتاب ( اراجيف) سال 1380 در شوراي مميزي وزارت ارشاد اسلامي متاسفانه مجوز چاپ دريافت نكرد. مجوعه داستان در دست چاپ با عنوان ( عاشق كشي).
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
سعيد مرادي
فرشيد خداداديان حبيب بهرامي روزنامه فرهنگ جنوب(ويژه مسجد سليمان) اردشير رضايي اسفنديار خدري داريوش مهدي پور هالو زال جلال اسفندياري مسعود ده نمكي بچه نفتون انتشارات دلا :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
اجتماعی ادبي سياسي
فرید مرادی_ نويسنده ومنتقد مسجدسليماني «خواستگاري» رحمت طبق معمول هر روز ز كارگاه نجاري برگشت.پالتوي خاكستري و كلاه مخمل دوز قرمزش را در آورد،فنجان شير داغي كه مادرش از قبل روي ميز كوچك چوبي كنار اتاقش گذاشته بود،را سر كشيد و بدون اينكه به كربلائي و ربابه خانم سلامي بكند،با صداي بلند گفت: ـ ميرم بخوابم خيلي خسته ام،خواهشا" يه خورده يواشتر! كربلائي عينك هاي ته استكاني اش را درآورد و با حالتي مضطربانه به ربابه گفت: ـ بايد براي اين پسر آستين بالا بزنيم بچه كه نيست 38 سالشه.پير شده ديگه هيشكي زن بش نميده ها! ربابه كه داشت چاي مي ريخت،گفت: ـ لعنت بر آأم هيچي نفهم.من هر وقت سر صحبت را باز مي كنم ميگه:دختر حاج عباس چشمش خله...دختر ميتي چاقه...دختر دائي حبيب زياد خوشكله،زن خوشكل به درد من نمي خوره.فردا حال و حوصله ي دردسر را ندارم...اصلا"كربلائي!دختر خواهرم منيجه ، عينهو يه دسته گل،اما شازده ميگه بي سواته!آخه بگو لامصب تو مگه خودت يه ديپلم فزرتي بيشتر داري؟ رحمت روي تخت دراز كشيد.صداي مادرش را مي شنيد كه يكريز حرف مي زد.بعد توي فكر رفت و با خودش گفت:اونقدر پير نشدم و پلكهايش را آرام بست. سمبر دختر دايي حبيب دسته گلي سرخ و صورتي روي ميز گذاشت.بوي خاك اره و صداي برش چوب هاي نازك،هُق آدم را در مي آورد.رحمت يك نگاه به سمبر كرد و يك زير چشمي به گل.اره برقي را خاموش كرد و با كم حوصلگي گفت: دختر دايي دست از سرم بردار.به خدا كلافه شدم.آخه مگه رسم زمونه عوض شده؟ لااله الا الله به چه زبوني بگم،تو عين خواهر مني.يعني من اگه يه آبجي داشتم با تو هيچ فرقي نمي كرد.من نمي تونم با تو ازدواج كنم. سمبر كه از خجالت سرخ شده بود،گفت: داشتم از اينجا رد مي شدم گفتم خسته اي،سري بهت بزنم:زبونم لال من كي گفتم... رحمت گفت:همين كه گفتم.دست از سرم بردار...خدا روزيت رو جاي ديگه اي حواله كنه...برو بذار به كارم برسم. سمبر گفت:رحمت به خدا آبروم تو محل رفت پسرجواد كاسب سر كوچه مهندسه،خواستن بيان خواستگاري ،تحقيق كردن گفتن اين دختر ناف برون رحمته.همه جا هُو زدن كه ما دو تا نامزديم.اون شبي هم كه كربلائئ اومد و گفت رحمت كه از خدمت برگشتتو بايد عروس من بشي،زينت و فاطمه و هما زنِ بهرام پاشَل اونجا بودند.همه با لبخند به من نگاه مي كردند.حالا زير قولت زدي؟يادته توي سربازي زنگ مي زدي و مي گفتي تنها نگراني ام توئي كه يك موقع ازدواج كني.حالا 10 سال گذشت وامروز و فردا مي كني.من براي خودم نميگم،مردم حرف در ميارن.رحمت خون جلوي چشمانش را گرفته بود...با ناراحتي داد زد :گمشو برو بيرون...دختره ي كيمند،ميخواي خودت رو بچپوني به من؟سمبر هاج وواج رحمت را نگاه ميكرد.از خجالت چادر سفيدش را جلو صورتش گرفت و با گريه كارگاه را ترك كرد.چند تا كارگر هم ايستاده بودند و نگاه مي كردند.رحمت با ناراحتي گفت:- چيه؟ برگرديد سر كارتون، و دست گل را با عصبانيت به بيرون پرت کرد.دمدمای غروب بود که به خانه رسید وبدون اینکه به حرفهای کربلایی وربابه گوش کند يك راست به رختخواب رفت. وقتي خواست بخوابد ياد آخرين نگاه سنبر افتاد. صنبر بعد از قيل وقال رحمت هيچي نگفت. فقط خجالت زده و كنف مثل لبو سرخ شد. اول نگاهي عميق به رحمت كرد بعد چند قطره اشك از گوشه چشمش چكيد... رحمت ياد نگاه معنا دار سنبر افتاد. نگاهي كه انگار از ته دل رحمت را نفرين كرد... و آرام آرام خوابش برد. صبح زودتر از هميشه بيدار شد كه سفارش هاي ميز و نيمكتش را به موقع تمام كند. پتو را كه كنار زد با صحنه عجيبي مواجه گرديد. دست و پايش مثل يك سگ پشمالو آغشته به مو بود. فكر كرد دارد خواب مي بيند دستهايش را به چشمش ماليد اما به جاي انگشت پنجه هاي نرم سگ بود، بيا وحشت بلند شد جلوي آيينه رفت اما ... تمام اجزاي بدنش سگ شده بود. اول باور نمي كرد ولي وقتي خواست داد بزند به جاي كلمه كربلايي گفت: هاو هاو ... به در و ديوار زد... اما رحمت سگ شده بود! او حتي نمي توانست حرف بزند اين ور و اون ور كرد خودش را بلند كرد به پايين تخت انداخت اما انگار نه انگار... رحمت سگ شده بود اما مي توانست بشنود ديگران چه مي گويند. به همين خاطر وقتي صداي مادرش را از پشت درب شنيد كه گفت: رحمت، مادرجون چرا اينقدر سروصدا مي كني؟ دنبال چيزي مي گردي؟ اما رحمت لام تا كام حرف نزد... ربابه دوباره صدا زد: رحمت مادرجون گفتم دنبال چيزي مي گردي؟ چرا سر كار نرفتي؟ ربابه كه از جواب ندادن رحمت نگران شده بود در را باز كرد ولي با صحنه عجيبي روبرو شد يك سگ زرد پشمالو به جاي رحمت روي تخت چمباتمه زده بود. سگ پشمالو چشم در چشم ربابه دوخت. او خواست بگويد مادر منم رحمت! اما به جاي حرف زدن پارس كرد.ربابه جيغ زد و در را بست چند لحظه بعد كربلايي با زير شواري راه راه و كلاه سبز يشمي در را باز كرد و گفت: - امان از دست اين بچه! چهل سالش شده، صبح زود مي ره سر كار و يه سگ مي ياره تو خونه! آخه من از دست تو چي بگم پسر!؟ بعد با عصا به كمر رحمت زد و گفت : چخ برو گمشو ... جاي سگ بيرون حياته... آخه بگو رحمت خدا بگم چي كارت نكنه... سگ مياري تو خونه...! رحمت مي خواست بگويد آقاجون منم ، كه كربلايي چند تا عصا به كمرش زد... رحمت زوزه كشيد و به بيرون دويد. بد كز كرد سر كگه . دو نفر از بچه هاي محله با ديدن او شروع كردند به سنگ پرتاب كردن . يكي از سنگ ها به پاي راستش خورد كه از درد به خودش پيچيد. ناله اي كرد و زير ميز فلزي مغازه جواد آقا كاسب محل رفت. همان كه پسرش خواستگار سمبر بود . رحمت لحظه اي آرام گرفت . كوثر يكي از زن هاي محله به او گفت: - جوات ، اين دختره سمبر حيفه به خدا... براي پسرتون يه دستي بالا بزنيد... ماشاا... پسرتون مهندسه خوشتبيه و هم وضع ماليش خوبه . جواد در حالي كه بيرون آمد تا از روي ميز رنگ رو رفته مغازه گوجه سوا كند و به پيرزن بدهد گفت: - اين پسره پسر كربلايي... اسمش از كوچيكي روي سنبر بود زشته فردا هو و جنجال دنبالش باشه.ناگهان زير ميز سگي را ديد كه آرام گوشه اي كز كرده است.جواد گفت: - چخ ... برو گمشو هر روز يك سگ ولگرد مي ياد تو اين محل.... معلوم نيست شهرداري چكار مي كنه... و با يك گوچه گنديده به سر رحمت كوبيد. رحمت زوزه اي گشيد و فرار كرد . انتهاي كوچه بچه هاي محله با سنگ به دنبالش راه افتادند. رحمت خودش را روبروي خانه دايي اش رساند. هر چه قدر تقلا كرد حرفي بزند نتوانست زوزه اي كشيد و زن دايي و چند تا از پيرزن هاي محل مشغول سبزي پاك كردن بودند هرچي چشم چشم كرد تا سنبر را ببيند نديد. زن ها درباره سنبر و رحمت صحبت مي كردند. زن دايي در حالي كه چادر سفيد و گل گلي اش را دور كمر پيچيده بود گفت: - والله چي بگم؟ پسره مي گه نميخوام. خوب بگو خواهر اگر نمي خواستي چرا اومدين خواستگاري كه اين طور توي مردم بپيچه ؟ تازه بعد از ده سال نومزدي حالا مي گه نمي خوام... آخه مردم چي مي گن. رحمت بلند شد و لنگان لنگان آنجا را ترك كرد پيش خودش گفت: بروم كارگاه شايد توانستم كارگرهايم كه مثل سگ از من مي ترسند بگويند اين منم ، اوست رحمت. كمال و جمال دو برادر دوقلو بودند كه از دهات امده اند و شبها همان جا مي خوابيند، تازه با ديدن او رحمت را با لنگ دمپايي نشانه رفتند. كمال با خنده گفت: - چيه اقا سگه؟ با رحمت كار داري؟ و جمال ريسه مي رفت. رحمت خواست داد بزند: احمق ها منم اوستاي شما... رحمت! اما به جاي اينكه حرفي بزند پارس كرد. رحمت كه جوش زده بود با پنجه توي صورت جمال زد . جمال هم چوبي برداشت و به جانش افتاد رحمت پا به فرار گذاشت و ناله اي كرد ناگهان سنبر را ديد با يك دسته گل سرخ و صورتي به طرف كارگاه مي رود. رفت جلويش. اشك توي چشمانش حلقه زده بود با دندانهايش گوشه چادر سنبر را كشيد اما سنبر مثل بقيه نبود كه چخش كند لگدش هم نكرد فقط گفت: - سگ بيچاره، گرسنه اي؟ من چيزي با خودم ندارم كه به تو بدهم . اما رحمت همچنان زوزه مي كشيد و به پر و پاي سنبر مي پيچيد... سمبر ايستاد. رحمت هم له له زنان روبرويش ايستاد. سمبر گفت : كاش من هم مثل تو چيزي نمي فهميدم ، اخه مي دوني چيه... نه تو كه نمي دوني! منو رحمت ناف برون هم بوديم. خيلي دوستش داشتم اما او زير همه چيز زد. شايد هم كس ديگري را مي خواهد زور كه نيست. حالا هم اين گل ها رو آوردم براش تا براي هميشه ازش خداحافظي كنم. مي خوام از اينجا برم براي هميشه...برم اصفهان پيش مادربزرگم . رحمت نمي دانست چكار كند شروع كرد به پارس كردن يعني كه نرو . بمان. اما سمبر حرفش را نمي فهميد.او رفت و رحمت از ته دل زوزه تلخي كشيد. ***** ربابه گفت: رحمت .... رحمت .... مادرجون بلند شو! رحمت در حالي كه به شدت عرق كرده بود از خواب پريد و گفت: - مادر من سگ نيستم، رحمتم. نمي دانم چه شده كه اينجوري شد، شايد نفرين سمبر بود شايد هم... لااقل تو يكي باور كن. ربابه گفت: رحمت هزيان نگو سگ چيه؟ - بچه بلند شو اينقدر نخواب سفارشات مونده . بلند شو مادرجون. رحمت با تعجب خودش را ورانداز كرد . نگاهي به دست و پايش كرد. ديد پنجه ندارد. پشم سگ هم نيست. دست و پاي خودشه گفت: خدايا، شكرت. عصر همان رو زرحمت به اتفاق كربلايي و ربابه با يك جعبه شيريني و يك سبد گل زيبا براي تعيين مراسم عقد و عروسي به خانه دايي حبيب رفتند. سمبر يك تكپوش سرخ و صورتي تن كرده بود.
|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 ساعت 0:29
|