تبليغاتX
اجتماعی ادبي سياسي
اجتماعی ادبي سياسي
فرید مرادی_ نويسنده ومنتقد مسجدسليماني

مردي آرامتر از قامت آفتاب

گريزي به گذشته مي زنم.از نظر زماني سال 1379 از نظر مكاني همين اتاق كوچك روبروي همين پنجره آبي رنگ.زمستان اشك هايش را لابلاي ابرها پنهان مي كند.به ياد مي آورم روزي كه علي محمد در همين اتاق روبرويم نشسته بود.گفتم:شعري نوشته ام به اسم مرگ كه چند روز پيش در هفته نامه فجر چاپ شده بالاي شعر نوشته ام به احترام شما استاد ،به احترام استاد علي محمد بهرامي.گفت: فريد به اين زودي از مرگ من نوشتي مگر من مي خواهم بميرم؟گفتم نه خدا نكند.گفت پس بخوان،با صداي خودت شعرت را برايم بخوان...

                    آمد

                  آرامتر از قامت آفتاب با كلامي از سكوت!...

                  حجم ها زنده شدند

                  و تنديس ها در متن اطلس خيال رقصيدند

                   آنگاه خاموش تر از نگاه غروب پژمرد

                    بي آنكه بدانيم عشق را از لغت نامه ها خط زده اند...

گفت:آمدنم را كه نوشتي،رفتنم هم قريب الوقوع شد انگار تو مي داني مرگ من كي فرا مي رسد!يك ساعت بعد براي هميشه روي آن شعر خط كشيدم و از ذهنم آن سطور موهوم را خارج كردم تا چندي پيش كه سعيد روزنامه سالهاي قبل را نشانم داد و مرا به ياد ديدارم با استاد انداخت در همين اتاق و حدود همين ساعت خوش باور...و حالا سالها از پرواز عاشقانه قوي سپيد ادبيات به سوي معبود محبوب خويش گذشته است.

چند سال خاطره و اندوه،چند سال از دست گذاشتن به تابوت پر از عاطفه او در قبرستان پير شهر.از آخرين شبنم چشمها و شب نخوابي ها ولي ياد عاشقانه هايش را در قلب سياه پوشانش باقي نهاده است .گلها پژمردند،پاييز و زمستان و بهار با تابستان خاطره انگيز همه و همه گذشت اما ياد و خاطره استاد در دلها جاودان مانده است.مردي آرامتر از قامت آفتاب كه مرگ را د رانديشه هاي توانمندش به آزادي تعبير مي نمود.يادش بخير...

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط فرید مرادی در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 ساعت 21:41 |